تبليغاتX
فراموشم مکن

فراموشم مکن

در زندگي حرفهايي هست كه با هيچ كس نميتوان گفت.

یکی‌ بود، یکی‌ نبود

ماندم من گر‌ بیدارم چرا اینقدر خواب دارم، خواب نرسیده و ندیده و بی‌ نتیجه و بعید! گرم که خوابم مرا بیدارم کنید. 

حسم حسّ یک بیمار بیدار ،بیعار ،بیزار ،بی‌ درد ،بی‌ یار بی‌ نتیجهٔ بعید که خیلی‌ چیزا رو تازه دیده که خیلی‌ وقت پیشا دیده بوده و ندیده.

یکی‌ بود، یکی‌ نبود. همیشه همش همین بود، یکی‌ بود ، یکی‌ نبود، یکی‌ بود او‌ یکی‌ نبود، این یکی بود ولی‌ اون یکی‌ نبود. همیشه این یکی‌ بود ولی‌ اون یکی‌ نه‌! این یکی‌ همیشه زود میخوابید و زودم بیدار میشود. اون یکی هم دیر نمیخوابید، اونم زود میخوابید و صبح زود بیدار بود، زود خوابش میبرد، تا چشماشو میذاشت میرفت خور و پف اول خواب هفت پادشاه رو رفته بود. اما این یکی‌ نه! قابل خواب عادت داشت قصه هفت پری رو براش بخونن. تا چشاشم خواب میرفت دیگه صداش در نمی‌اومد. بی‌ سر او‌ صدا، بی‌ تا. اسمش هستی‌ بود. همیشه بود، همیشه هست، همیشه هم خواهد بود. اون یکی‌ کسی‌ اسمش رو بلد نبود، آخه هیچوقت نبود. هنوزم نیستش. ولی‌ میاد!

خیلی‌ وقت نمونده... به همین زودیا میرسه. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین  | 

خود از خود بيخودم

يك مدتيه كه خيلى درگيرم. نه اينكه درگير چيزى باشم! 

درگير خودم، خود خودم، خود يك مدت از خود بيخودم.

فكر زياد دارم، وقت هم تا دلت بخواد. امّا با اينهمه حرفهم زياد دارم. اونقدر حرف توم جم شده كه ميترسم وقتى حرف ميزنم دهنم رو باز و بسته كنم كه نكنه حرفى بريزه بيرون. خيلى وقت پيشا به اينجام رسيده بود، حالا ديگه از اونجامم گزشته.


نميدونم دنيا گرده و دور يجاى گرد ميگرده يا ما گرد اومديم و دور دنيا ميگرديم؟ خيلى گشتم تا بفهمم، حتئ خودم را، حتئ خود از خود بيخودم را گشتم!

خيلى سعى كردم بجز خودم، خودت باشم كه با خودش خودى بشيم! از خودم بيخود شدم و خودت شدم. نميدونم خودم رو گم كردم يا هنوز پيدا نكردم!

يك مدت خيلى گُمم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین  | 

درد میکشم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین  | 

دوستت دارم پریشان‌

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط تنهاترین  |