تبليغاتX
عین ، شین ، قاف
عین ، شین ، قاف

می نویسم همه با تو نبودن ها را


چی بنویسم؟

گاهی هوس می کنم خصوصی بنویسم. حتی خیلی خصوصی! اینقدر که هرگز امکان نداشته باشد اونطور با کسی حرف بزنم. دلم یک جور خودزنی می خواد! احمقانه است، نه؟ آره می دونم.

اما چرا بگم؟! چه دلیلی داره که ازش یا ازشون بنویسم؟! نمی دونم. اصلا چی بنویسم؟ اینم نمی دونم. زندگی خصوصی هر کسی پر از فراز و نشیب است، زندگی منم یکی مثل دیگران.

اما خوب شاید بخواهم به زودی خیلی عمیق..... شاید!


توسط تنهاترین |

من، تنها یا من، همراه یک یار

من دارم برای خودم زندگی میکنم و ساعتم برای خودش!!!

آنقدر گرفتار شدم که نمی فهمم روزها و ماها و سالها چقدر زود داره میره!

توسط تنهاترین |

درسی از ادیسون

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد.
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطور ميتواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست!
به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد

توسط تنهاترین |

خدا خیلی خستم

خدا جون سلام خوبی چه خبر میبینی حال و روز منو

خوبه که اینجارو نمیشناسن و نمیتونن اینجارو ببینن و این حرفارو بخونن

چرا من انقدر خنگ و بدم خدا چرا وقتی فکر میکنم همچی داره خوب پیش میره یهویی یه اتفاق همچیرو بهم میریزه

میخوام برم خدا جون یه جوری منو از نظر و خیال همه ببر جوری که اصلا حاجی وجود نداشته جوری که اصلا کسی یادی از من نکنه و هیچ وقت کسی دلش واسم تنگ نشه

کاری کن که همه به اونچه که میخوان برسن و شاد باشن تا منو به یاد نیارن

میدونی چیه تازه فهمیدم چقدر دوسم داری فقط یه کاری کن منو ببخشن همه ی کسایی که از دستم رنجیدن و ناراحت شدن یه کاری کن حلالم کنن

من نمیتونم حرفمو رک بزنم خودت که خوب میدونی خدا اخلاق منو

کمکم کن خدا خیلی خستم خیلی

توسط تنهاترین |

خدا جون یه کمی وقت داری؟

سلام خدا ، خوبي؟؟؟ وقتي آدم با كسي قهر مي كنه چقدر سخته دوباره سلام گفتن و حالش رو پرسيدن انگار روي اينو نداره كه به چشمهاش نگاه كنه و مثه قبل باهاش حرف بزنه . با تو- خدا- اينجوري ام اين روزها. واسه تو هم سخته ؟؟؟؟؟

ميدونم مي خواهي بگي اينجوري واسه من بهتره مي گي سرنوشت اينجوريه. اينطوري خوشبخت تره ........ مي دونم هزار تا جمله داري مثه اين اما............ كار خودتو كردي ديگه چي بگم.نمي خواهم از دلخوريهام بگم.

تو اون بالا حوصله ات سر نميره؟ كاش ميشد من يه بار دفتر كارت رو ببينم .

هنوز باهات قهرم حتي يواشكي هم نگات نمي كنم كه فكر كني منتت رو مي كشم يا مي خواهم آشتي كنم فقط يه حرفهايي دارم كه بايد بگم خداي ديگه اي هم نيست كه برم بهش بگم همين يه دونه خدارو داريم كه تويي . هرشب به من فكر نكن هي وقتي خوابم نيا بهم نگاه نكن لازم نيست بيايي به خوابم تا دلم برات بسوزه و  باهات دوست بشم تو كار بدي كردي!

لطفا اين رو فقط خودت بخون به كسي نگو :

منو تو اغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم اخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو اغوشت بگیر میخوام برات بخونم روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بزاری

توسط تنهاترین |

خوشبختی کجاست؟

وقتی کوچیک بودم یه کره زمین کوچولو داشتم, بعضی وقتا اونو میچرخوندم وبا انگشت سبابه یه جایی رو نگه می داشتیم که یعنی میریم اونجا. الان من اومدم یکی از اونجاهایی که با انگشتمون نشون می دادیم. اون دنیای به اون کوچیکی که از این طرف تا اون طرفش یه وجبم نبود حالا شده اندازه یه دنیا برام . حالا دیگه نمی تونم دوباره کره رو بچرخونم وبرگردم سر جام.

وقتی که اونجا بودم دنبال خوشبختی این طرف می گشتم حالا هم که اومدم این طرف دنبال خوشبختی اون طرف.مشکل خودم هستم میدونم. همه میگن میدونی چند نفر آرزو داشتن جای شما باشن. همه میگن به خودت روحیه بده. نمی دونم اکه برگردم پشیمون میشم یا نه؟ خودم هم نمیدونم. ولی دیگه از دنبال خوشبختی گشتن خسته شدم. میدونی ما مشکل خیلی بزرگی نداشتیم که به خاطرش خیلی سختی کشیده باشیم. همه مشکلاتمون خیلی طبیعی بود. مشکلاتی که شاید همه داشتن ودارن. میدونم اینجا اگه کار خوب داشته باشی مشکلاتت اندازه اونجا نیست ولی اگه بتونی تحمل غربت رو بکنی. من هیچ فکرش رو هم نمی کردم که اینطوری باشم ولی واقعا از حد تحمل من خارجه. اینجا همه چیزش خوبه ولی من خیلی کم طاقتم. کاش همه اینا یه خواب بد بود الان چشمام رو باز می کردم میدیدم توی خونه خودمون هستم.

کاشکی اینم یه بازی بچه گونه بود, اگه اینطوری میشد من همین الان کره زمین بچه گی هام رو پرت می کردم یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه.رویای بچگی های من به واقعیت پیوست.

من دلم یه زندگی ساده می خواد. یه زندگی راحت که 2 تا بچه داشته باشم . آرامش داشته باشم.باباومامانم بیان خونم.مهمونی بگیرم مهمونی برم.مسافرت برم .سینما برم با یه ماشین معمولی این ور واون ور برم شمال برم جنوب برم تو کشور خودم باشم .توی وبلاگم از مراحل زندگیم بنویسم. بزرگ شدن بچه م ،اولین کلمه ش، روز به روز قد کشیدنش، شیرین کاریاش، مگه نمی شه اونجا خوشبخت بود. مگه نمی شه اونجا موفق شد. پولدار شد.  شاید وقتی اینو می خونین بهم بخندین. خودم هم تا مدتی پیش اگه کس دیگ ای این حرفا رو بهم میزد بهش میخندیدم. ولی من واقعا همین رو می خوام. دیگه از دلهره ودلشوره خسته شدم!

نمی دونم چی کار کنم توانم دیگه تموم شده .

توسط تنهاترین |

سر در گم....

دلم از میان ردیف های موسیقی فقط شور میزند

وقتی دلتنگت میشوم. دست خودم نیست.....

-بازم گند زدم...مثل همیشه،هیچ وقت درس نگرفتم.دعام کن(سوال نپرس لطفا)....

واقعا موندم، تو همه چی.....برا هیچ کدوم از کارام نمیتونم تصمیم درست بگیرم.

خیلی سادش این که مثلا هر چی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که اینجا چی بنویسم.

دیروز به کله ام زده بود بیام از تیکه های بامزه خواهرم بنویسم اما دیشب به خاطر یه اتفاق

کوچیک کلا سیستمم ریخته به هم.....بازم نمیدونم چی کار کنم؟؟؟؟!!!!

باید خودمو به خودم ثابت کنم، اما برا اینکار به زمان احتیاج دارم

مشکل اینه که کسی درک نمیکنه حال منو، شایدم من دارم اشتباه میکنم.....نمیدونم.....هیچی نمیدونم.......همش منتظر یه معجزم!

البته میدونم این انتظار غلطیه ولی دست خودم نیست......

از اثبات کردن گذشته،باید با همه ی وجود بپرم و این مرحله رو بگذرونم.....

                                                                                               خدایا کمکم کن

توسط تنهاترین |

محک عشق

گفتمش :معشوق من، عاشق بر توام، تا حد جان؛

گفت: عشق را آزمون میباید ،حرف گفتن خطاست.

گفتمش: بیازمایم و عشق را بر من بنما ،

گفت : عشق پنهان نیست در احوال و حال هویداست ؛

گفتمش :محکی بر عشق من زن، بگذار ببینم روسفیدم یا سیاه؛

گفت : اینک که میدانی محکی در بین هست ،عقلت عشق را مینماید ،نه دل و احساس؛

باید بگذاری عشق خود دیده شود ،نه آن هنگام که پای عقل هست درمیان .

بدان آزمون عشق در عمل است نه با گفتار و زبان.

اگر میخواهی آزموده شوی،

بهترین محک بر تو، خود میزند آن حریف قدر ،یعنی ،زمان ......

توسط تنهاترین |

حرف دل

گوشم از حرفهای تکراری پراست

واژه های پرزرق و برق

دیگر فقط دل را میزند همین

نه شور شوقی دارند و نه اشتیاقی واقعی

اگر میخواهی چیزی بگویی

با من بسادگی حرف بزن

اگر دلم را میخوای

با من از دلت حرف بزن

توسط تنهاترین |

من لعنتی

دوباره خوابشو دیدم ، من لعنتی دوباره

من هنوز عاشقم ای وای ، با یه قلب تیکه پاره

توسط تنهاترین |



شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
پنداشتی که چون زتو بگسستم
دیگر مرا خیالِ تو در سر نیست؟
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شرارۀ دیگر نیست


خداوند
عاشقانه
شخصی
كوتاه و خواندنی

چی بنویسم؟
من، تنها یا من، همراه یک یار
درسی از ادیسون
خدا خیلی خستم
خدا جون یه کمی وقت داری؟
خوشبختی کجاست؟
سر در گم....
محک عشق
حرف دل
من لعنتی

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

ڕێگای کورد
داڵاهوو دیزاین

دنیای ما

RSS 2.0