خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟
خداوند گفت :
غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.
با این که هممون میدونیم خالق نیازی به مخلوق نداره اما اینو گفتمکه همیشه به یاد خدا باشید نه فقط وقتی گرفتاری بگی
خدایا کمکم کن من فقط تورو دارم .
مي خواي سرت رو بزاري رو دوش يه نفر زار زار گريه کني
و خودتو سبک کني
اونوقت
تو اون لحظه
چه مي کني
دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد٬ برای دلی که هیچ ظلمی نکرد وهیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد٬ اما خود ظلم و جفا دید وشکست و خرد شد...
دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي مي خواهد وارد خانهء پر عشق و صفاي من گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند
شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانهء مااينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟
ساده بودم باختم...
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه
عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم
عاشق کسی که یک لحظه فراموشش نمی کنم
کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد و به تک تک حرفام گوش می ده
کسی که هستی و نیستیم دستشه
کسی که بدون اون هیچیم
کسی که اگر دستام و رها کنه یک لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم

کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه
کسی که می دونم اشکام ارزش ریختن به خاطرش رو داره
کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش برام معنی مرگ رو می ده
کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و من رو نبخشه
کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم
آره من عاشق اونم و ازش می خوام همیشه پیشم بمونه
نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم
یهویی از دنیا می پرم...
فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری...
فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی...
یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی...
یا وقتی که شبها به خوابم میای
و به درد دل هام گوش میدی...
یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری...
یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی...
و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش...
میدونی آروم میشم...
میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا...
میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا...
فقط به آرومی با تو بودن...
اينروزا تو دلم يه حسي سنگيني مي كنه نمي دونم اين حس چيه اما خوب نيست سبك نيست سنگينه
همه چيز و همه كس ملال آور و خسته كننده شدند و من فقط دلم مي خواد چشمهام رو ببندم و بخوابم گويا بعد از هياهوي بسيار نوبت به آرامشي ابدي فرا مي رسه و بي گمان خداوند خواب و مرگ رو برايه يك همچنين روزهايي آفريده ... تو اين مدت هرجا كه ميرم انگار يه چيزي منو از پشت مي كشه خراب خواب غريبي هستم و همنشين گريه هايي بلند دلم گرفته است دلم گرفته است.
وقتي كه فكر مي كنم به معناهايي كه روزي برام با معنا بودند و امروز با گشت و گذار بين اين آدمها معاني خودشون رو از دست دادند مفاهيمي مثل عشق شرافت دوستي و پاكدامني دلم براي خودم مي سوزه من كه با اين ايده به دنيا نگاه مي كردم كه بگذار دنيا عوض شود من عوض نخواهم شد اما گاهي اوقات اين عوض شدنها اينقدر تدريجي و احمقانه است كه خودت هم متوجه نمي شي چي به سرت اومده انگار نه انگار كه تو همون آدمي هستي كه 1 سال يا دو سال پيش بودي!
تو كه از پشت چشم پنجره به جاي شب شهاب و ستاره هاش رو مي ديدي و از نااميدي و ياس ديباج و پرنيان مي بافتي امروز چشمبه هر سو مي افكني نا اميديست نا اميدي مطلق ... دلم خيلي گرفته!
بعضي وقتها دل خوشبين ترين آدمها هم مي گيره درست مثله الانه من هر چند از اوايل خيلي هم خوشبين نبودم
بعضي وقتها بعضي ها عاشق مي شن درست عين الانه من اما تو اين عشق گاه و بي گاه خودشون رو گم مي كنند
بعضي وقتها بعضي از محبتها بويه ريا مي دهند درست عين محبتهايي كه اينروزها به من مي شن
بعضي وقتها هم همه حسها درست از آب درميان و بعضي حسها غلط اينم يه جورشه
همه چيز به وقت و روز و ساعت اون زمانها بر مي گرده به هر حال حسه امروزم از افتضاح هم افتضاح تره
نوبت هایده می شود تا بخواند: بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
زندگی شاید همین باشد.
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبزی را که در کودکی بسته بودی به بازویم
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم در ایوان سنگ وسنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تیکه تیکه از دست رفتم
در روز روز زندگانیم .
......
این رو نوشتم تا خستگی کار این هفته از تنم بیرون بره . هفته شلوغ و پر کاری بود . تا حدی که دیشب از بس که به مانیتور نگاه کردم سر گیجه شدیدی گرفتم. ولی خوب. من که از رو نمی رم!
علان که اومدم نوشتهام رو مرور کنم دیدم که همه راست میگن اینجا بوی غم میده! دیدم راست میگن دیگه وقتشه که یه دستی به سر و ری اینجا بکشم و حالا که نگاه میکنم میبینم خیلی بهتر شد!
خودم خوشم اومد! ولی دیگه دیر شده.... باید برم .....
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
دانی پس مرگ چه ماند ز آدمی
لطف است و محبت است و باقی همه هیچ
گاهی اوقات به ریست کردن روحم فکر می کنم . گاهی تنها به فکر دلیت کردن موارد اضافی می افتم . شاید هم بهتر باشد دوباره از نو نصب کنم این روح خسته را .
چرا که دلیت کردن از جایی به جایی فرستادن است نه از بین بردن . دوست دارم بعضی قسمت ها را بولد کنم تا بهتر ببینمشان و بعضی دیگر را کپی کنم در تمام سلو ل های بدنم .خلاصه که بد جور چند وقتی است نمی توانم با خودم کنار بیایم . باید حتما کاری کرد . نکند روحم پوسیده باشد و مجبور باشم دور بیندازمش .
نه ! درستش می کنم مثل خیلی وقت های دیگر که این کار را کرده ام حتی اگر مجبور به نصب دوباره شوم ...
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس

برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باكفكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب
ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانة موري ويران
خانة خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار
شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد


