کاش می توانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم....ای کاش کاش کاش
دلم بد جور هوای تو را کرده است عزیزم ...
دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست ای بهترینم....
ای کاش در کنارم بودی کاش بودی و ....
آن شناخت،
شور نخستین دیدار،
همه اینها ادامه داشتند
و نیز هماره ادامه خواهند داشت
من تو را برای ابد،
دوست خواهم داشت
اکنون بیشتر از نخستین دیدارمان دوستت دارم
و به این می گویند:
«سرنوشت!»
تو مي گويي : آن غير ممکن است.
خدا مي گويد : همه چيز ممکن است.
تو : من خيلي خسته ام
خدا : من به تو آرامش و راحتي مي دهم
تو : هيچ کس مرا واقعا دوست ندارد
خدا، من تو را دوست دارم
تو : من نمي توانم ادامه دهم
خدا : مرحمت و توفيق من کافي است
تو : همه چيز براي من مبهم است.
خدا : تو همه کار مي تواني بکنی
تو : من توانايي اش را ندارم
خدا : من توانا هستم
تو : اون ارزشي ندارد
خدا : ارزشمند خواهد شد.
تو : من نمي توانم خودم را ببخشم
خدا : من تو را خواهم بخشيد
تو : من نمي توانم خودم را اداره کنم.
خدا : من همه نيازهاي تو را برآورده خواهم کرد.
تو : من مي ترسم.
خدا : من در روح تو ترس قرار نداده ام
تو : من هميشه نگران و ناکام هستم
خدا : به من توکل کن
تو : من به اندازه کافي اعتماد ندارم
خدا : من به هر کس ميزاني از اعتماد و ايمان داده ام
تو : من به اندازه کافي باهوش نيستم.
خدا : من به تو عقل داده ام
تو : من احساس تنهايي مي کنم
خدا : من هميشه با تو هستم.
ساکت......
فقط گوش کن
آروم
خیلی آروم
آرامش مطلق
تنهای تنها
فقط و فقط
فقط من
فقط تو
فقط ما
تنهای تنها
بهترین لحظه
قشنگترین دقیقه
منتظرم باش
خواهم آمد...
منی که فکر می کردم مثل منی را دیدم
منی که فکر می کردم خودت هستی را دیدم
منی که فکر می کردم وجود روحت پاک است را دیدم
منی که فکر میکردم خودت برای خود تصمیم می گیری را دیدم
منی که شب و روز تو فکرم پرسه می زدی را دیدم
منی که حرفهای تورا باور می کردم را دیدم
ولی چه بهتر که الان تورا دیدم.
بماند با خودم...
می شود هميشه انگشت را به سوی ديگران گرداند،
می شود رهنمود داد و يکريز نصيحت کرد،
می شود همواره از ديگری توقع داشت که به دلخواه ما رفتار کند...
امّا،
آيا می شود يکی از اين لباسها را به تن خود کرد؟
لباس
آتشين
را؟
آری
می شود،
می شود،
می شود.
ولی...
آدمی از تبار ديگر می خواهد
آدمی که خود، خويشتن را می سازد....
عسل بانوی من!روزگاریست چه بد!که دیگر کلام عاشقانه٬دلیل عشق نیست٬و آواز عاشقانه خواندن٬دلیل عاشق بودن.
خلوص٬حالیا قصه ایست فرسوده٬و عشق را تنها٬شاید٬طبیبانی هرزه در دکان هایشان٬به شنیع ترین شکل ممکن٬تجربه کنند.
من و تو٬عسل٬زمانی به کشف عشق رسیده ایم که کودکان بی خیال بازیگوش هم٬سرود های عاشقانه را یاد گرفته اند که عاشقانه زمزمه کنند٬با چشمانی مملو از صداقت صوری عشق.آنها٬حتی «غم عشق» را هم٬عینا٬تقلید می کنند.عزیز من!غم عشق را.باور نمیکنی؟
عسل!نامه های عاشقانه پر شور نوشتن٬از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است٬چرا که عشق را محک نمی توان زد٬و هیچ معیاری در کار نیست.
عشق٬آنگاه که به واژه تبدیل شد٬و به نگاه٬و به آواز٬و به نامه٬و به اشک٬و به شعر٬و در بسته بندی های کاملا متشابه به مشتریان تشنه٬عرضه شد٬در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق هدیه کرد٬و همین عشق را تحقیر کرده است.
خوفناک است عسل!اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند.خوفناک است عسل!
همه چیز ٬بدل:نگاه...نگاه...من خجلم که به چشمانت که عاشق درمانده آنها هستم٬عاشقانه نگاه کنم!چرا که چندی پیش پسر بچه ای را دیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت٬و به دختری٬با همان نگاه٬می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او٬زیبا و به زمزمه سخن می گفت٬چندان که دخترک٬سر انجام٬دل سوخته گفت:«علیرغم جمیع دشواری ها٬من٬زیستن با تو و تمام مشقاتش را می پذیرم.پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن٬زندگی مشترک عاشقانه ای را آغاز نکنیم؟»و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد.
باز می گویم عسل:دیگر سخن گفتن عاشقانه٬دلیل عشق نیست٬آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگهای عاشقانه را٬کسانی کاملا حرفه ای و عاشقانه مینوازند٬اما قلب هایشان٬تهی از هر شکلی از عشق است٬ من وامانده ام که زنبورهایت را چگونه خبر کنم...
«قسمتی از کتاب یک عاشقانه آرام٬نادر ابراهیمی»
باران نمی بارد.تا اندوهم کمی بيشتر شود.
دلتنگم اما غمگين نيستم.
دانه ای که کاشته بودم زير خاک يخ زده.
خط انتظارم را روی شيشه ميکشم.خيلی طولانی شده.
باران نمی بارد.
نمی دانم چه خواهد شد.
به ابهام لحظه ها فکر می کنم.
آسمان دورتر می شود.

خدايا به من قدرتی بده تا ببخشايم
خدايا به من ياد بده تا دوست بدارم
خدايا به من درکی بده تا به تو نزديک شوم
خدايا به من اراده ای بده تا گناه نکنم
خدايا به من توانی ببخش تا تمام خاطرات خاکستريم را فراموش کنم...



