اومدم توی یک دنیای دیگه ولی هنوز نمی دونم می خوام چه بکنم.
خوب شاید هم طبیعی باشه وقتی که یک قسمتی از زندگی که تا حالا به هر شکلی بوده و دیگه قراره که نباشه. همه چیزهایی که بودن حالا عوض میشن. خودت/ اطرافیانت/ زندگیت و ...
به هر حال مثل همیشه باید به خودم تکیه کنم و با داشته ها و توانایی های خودم بگذرونم که این هم برای من چیز جدیدی نیست.

بعضی وقت ها درد و دل کردن با دیگران آدم رو آروم می کنه بعضی وقت ها هم تنهایی بیشتر به آدم رو سر حال می آره.
چقدر روزها سریع دارن می گذرن. امسال خیلی زود گذشت. یعنی وقتی که به اواسط عمرت می رسی این عقربه ها تندتر می چرخن. خوب اشکالی هم نداره اینجوری بهتره. حداقل کمتر حرفهای قشنگ طمع کارانه و قول های دروغ و راستی های پر از نیرنگ و می شنوی و می بینی.
ما فکر می کنیم که کی هستیم. خوبه که می دونیم هیچی نیستیم. برم دیگه خوابم می آد.
خدایا به امید تو که همیشه در کنارم بودی و هستی و بلند فریاد می زنم دوستت دارم.
آقا ما نتونستیم جمعش کنیم.
ما در همه موارد نتیجه رو واگذار کردیم.خیلی به هیچ.
سیگارو هنوز می کشم،مشروبم هنوز می خورم،یواشکی هم به
خودم فحش می دم،درسمم نمی خونم،
صدها بار هم خود خدارو دودر کردم،وای خدااااااا هنوز هم اونو دوست دارم.
....
راست می گی عزیز،من ریدم.
خودتو خسته نکن،هیچی ارتباطی بین هیچی وجود نداره.
همینجوری یه دفعه......
می خوام یه چیزیو بدونی:
من هیچ وقت حتی یک لحظه هم به نقش خودم تو بلاهایی که سرم
میاد فکر نکردم.من همیشه واگذار کردم به مامان،بابا،مدرسه،جامعه...
همیشه.
همیشه هم خوردم،نه از جایی که انتظارشو داشتم.
کارم،دوستیم،درسم... همه رو خودم انتخاب کردم،و حاصلشون بعضی
وقتا تنفری بود که نسبت به کل مسئله پیدا کردم.
ول کردم، هم اون مسئله و هم تمام چیزایی که به اون ربط پیدا می کرد.
ببین من و تو یه روز خوب میشیما،یه روز بالاخره می فهمیم.مطمئنم.
حداقل از تو.
امروزمان را به گند مي كشيم كه راه را براي به گند كشيدن
فردايمان هموار كنيم.
معامله عادلانه ايست.
معني تمام و كمال زندگي اين روزهاي من.
تمام امروز من گذشت به سکوت، ماندم به انتظار شب! شب براى نوشتن، زمزمه کردن خوشتر است. قرار نبود از شب بنويسم اما هرچه هست اولين سطرهاﻯ واحه را به ياد آخرين شب باهم بودنمان از تو مینويسم:
هوای اتاق سنگين است، پنجره را بازكردهام! طعم خوش صدايت را مزه مزه میكنم! آن روزها را كه گاه برایت میخواندم به ياد میآورم! چه زود میگذرد! بیدليل نيست اگر بنويسم كه خواندن مرا به بیراهه میبرد! بیراههای كه راه به تو میبردم هربار و تنها تو در اين تنهايی باز میيابیام به تكرار. روبرویام میايستی، نگاهام میكنی و صدا میزنی: "برايم دعا كن..." صدا میزنی و بازهم! انگار صدای پرندهای كه آواز تبدارش گيسوی طلای گندمزار را برقصاند و بسوزاند...
كجايی تو؟ حالا تو برایام دعا كن... ساعت، ناقوسوار مینوازد، يك بار، دوبار، سه بار.....
دورم از لبخند شيطنتبار شيرين تو، از اشكهايت كه اين روزها شانههای مرا كم دارند! دلام برای آن ..... تنگ است،
تنگ است،
تنگ است، تنگ است.
همين فردا قرار است بروم! شايد! تو هميشه بودی و هستي، لااقل برای من كه هربار سينهام را از عطر خوش هوای تو پر كردهام و دويدهام تا تو!
دست و دلم به رنگ و طرح نمیرود! تو برای دل تنگم نقاشی كن. تو با كلمات نقاشى میكنی، چشمهای بهانهجوی مرا به تماشا ببر....
دل تنگـــــــم .... تنـــــــگ است ....
برايم دعا كن
!اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن و پای خاطر خواهیم بزار
خیال نکن که خواستمت ، این اونه که می خواستمت
به قبله ی محمدی اینه که حرف راستمه
می خوای واست همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم و دار بزنم؟؟؟
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سر توی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار
میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
های های....
ههركهسێ هاته نێو ژینم،
ئهمبرد تا قاقای ئاسمانگ،
ڕۆژێ ئهبو با هاوڕێی ژینم،
ڕۆژێ بهڵای گیــــــــــــــانم.
نابێ دڵی عاشق به دهستی ههر كهسێبدهی
نازانم شانسی نهبو یان ههڵه ههڵهی خۆی بوو
ههرچیم بهسهر هات و نههات ، خهتای كهسی تێدا نهبوو
ههرچی بوو ههڵهی خۆم بوو، كهس ئاخو عاشقم نهبوو
وهڵامی ههڵهی خۆمه ههرچی بهڵا بهسهرمدا هااااااات
خهتا خهتای خۆم بوو ههرچیم بهسهردا هات و نههات
بڕۆ وازم لێ بێنه، تۆش بهزهییت پێمدا نههـــــــــــــــات
خۆشهویستهكهت بۆ خۆت، پیاوهتیم بهسهردا مهكه
ئیتر ماندو بووم له تۆ و درۆ و دهلهسهكـــــــــــــــــــهت
خهتا خهتای خۆمه
ههرچی بهسهرم دا هات

In every cry of every Man
In every Infant’s cry of fear
In every voice, in every ban
The mind-forg’d manacles I hear
زندگی مانند سیبی است، گاز باید زد با پوست....
نمیدونم چرا اینقدر این جمله کوتاه به دلم نشسته، از نظر من میشه با دو تا رویکرد تعبیرش کرد.
شاید منظور اینه که شیرینی ها و سختی های زندگی با هم عجینه و برای رسیدن به شیرینی های زندگی، سختی ها زودتر خودشون رو نشون میدن و باید ازشون گذر کرد.
و یا اینکه باید در زندگی ریسک کرد و برای رسیدن به قله های زندگی باید آدم خودش رو در بطن ماجرا بندازه و ریسک کنه.
هر دو تا قولش عجیب به دلم نشسته در شرایط فعلی.
هاااااااای
هر کی اومد تو زندگیم
میبردمش تا آسمون
یه روز میشد رفیق راه
فردا واسم بلای جون
همیشه قلب عاشق و به دست هر کی سپرد
نمیدونم بد می آورد یا چوب سادگیش و خورد
![]()
هر چی که به سرم اومد
تقصیر هیچ کسی نبود
هر چی که بود پای خودم
تو قصه هام کسی نبود
هیچ کسی عاشقم نشد
هیچ کی سراغم نبود
جواب کار خودمه
هر چی بلا به سرم اومد
تقصیر هیچ کسی نبود
هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت منت نذار رو سرم
این قصه ها تموم شده دیگه نیا دور و برم
جواب کار خودمه
هر چی بلا به سرم اومد


