تبليغاتX
فراموشم مکن
فراموشم مکن
آنقدر میروم تا خورشید به غروب نرسد!
خوب به درك 
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آبان 1386 توسط تنهاترین
دلو روزنامه پیچیدم تو جعبه ای گذاشتم

خوبو محکم اونو بستم راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره پست

دادمش برات بیارن دلو تحویل نگرفتن پیش بسته ها بذارن

گیر دادن دلت بزرگه نمی شه اونو فرستاد

مونده بودم چه کنم؟؟؟ دل من یاد تو افتاد

یاد اون روزی که قلبت یه دفعه مث یه سنگ شد

خاطراتت یاد من اومد دل من دوباره تنگ شد

حالا من این دل تنگو می دمش برات بیارن

این دفعه میشه فرستاد انگار حرفی ندارن

دل من قد یه دنیا تو رو دوست داره همیشه

پیش من باشی نباشی عاشق هیچ کی نمی شه

دل من پیش تو باشه اگه میشه نگهش دار

حس کنم مال تو هستم لااقلش واسه یه بار


نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم آبان 1386 توسط تنهاترین
Alan