تبليغاتX
فراموشم مکن
فراموشم مکن
آنقدر میروم تا خورشید به غروب نرسد!
سلام بهترینم

امروز تصمیم گرفته بودم یه مطلب بنویسم

که اینجا رو واسه همیشه ببندم

ولی هر کار کردم نشد

آخه تنها دل خوشیم اینه که اینجا برات می نویسم

درسته که نمی تونم تمام احساساتم رو بنویسم

ولی همینم غنیمته

من برای زندگی سرشار از عشقم

تازه دارم معنی واقعی عشق رو حس می کنم

چقدر لحظه ی قشنگیه

چه حس دوست داشتنی ایه

دوست دارم

و امیدوارم همه ی آدم ها عشق رو به معنای واقعی تجربه کنن

آخه وقتی واقعی باشه یه لذت خاصی داره

 

شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه تو فانوس شب من باشي.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 توسط تنهاترین
سلام...

به به...حال و احوالاتتون چطوریاست؟؟؟

امروز من که خیلی رو براهم....

چند وقتی می شه که تصمیمات جدیدی گرفتم...و اینقدر مصمم هستم که مطمئنم با تلاش خودم و یاری پدرمون می تونم کاملا این تصمیمات رو عملی کنم...از دیشب بطور نسبتا جدی عمل به تصمیمات جدیدم رو شروع کردم...

واسه همینم الان خیلی شارژم...اون چیزی رو که می خوام همش کنار خودم می بینم و باهاش زندگی می کنم...اگه همین جوری پیش بره انشاا... بهش می رسم...

شما چی؟ تا به حال شده یهویی یک هدف خاص واسه زندگیتون انتخاب کنین طوری که مجبور بشین برای رسیدن به اون هدف خیلی چیزا رو تغییر بدین یا حتی کنار بذارین؟؟
واسه من که...خودم اولش خیلی تعجب کردم...ولی انقدر این مساله با فکرم و روحم عجین شده بود که تصمیم گرفتم عملیش کنم...

اوایلش خیلی واسم جالب بود که با اینکه هدف خاصی داشتم و واسه اون تلاش می کردم یکدفعه تصمیم گرفتم هدفم رو عوض کنم و دوباره تلاشمو واسه این یکی هدف شروع کنم...هم عجیب بود وهم بخاطر اینکه همه نیروهای روحم روی اون متمرکز بود و هست خیلی زیبا!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 توسط تنهاترین
دوست داشتن سختترین کار دنیا است .

 و من در اخرین روزهای بیست و چهار سالگی کشف کردم که سخت ترین نوع دوست داشتن برای من ، دوست داشتن خودم است .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 توسط تنهاترین
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...

...عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبی
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره

چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همست
آی دنیا بیزارم ازت

                                             ‌برای شنیدن آهنگ اینجارو كلیك كن


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386 توسط تنهاترین
همه چیزم را می بازم.

وقتی که می خواهم دوباره شروع کنم،

یادم می افتد که یک بار دیگر هم همین اتفاق افتاد!

سلام
من خوبم!...
آره..واقعا خوبم..نه از دروغکی..ونه اینکه خواسته باشم که کم نیوورده باشم..ونه اینکه این وقت صبح مستی و چیزی در کار باشه..نه!من کاملا خوبم..و به خودم و همه چیز مسلط!
دوره ای بود..نمی دونم؟!به هر حال بود..در این که گذشت یا نگذشت هم...!!!حالا بگذریم

چند شب که می خوام بیام بنویسم..خدا رو شکر که ننوشتم!
دیشب می خواستم عنوان وبلاگمو عوض کنم!...
ولی چرا؟ما خودمون کم میاریم..خراب می کنیم..گردن عشق بندازیم؟گردن معشوق بندازیم.. مدام می گردیم این وسط مقصری پیدا کنیم...روزگار..شرایط موجود..اطرافیان و چه و چه...
همش هم دنبال توجیه و...خب!خودمون چی؟..خودمون چکار کردیم؟چند در صد خودمون مقصر هستیم؟...به هر حال همه کمبودها و بودنها و نبودنها را گردن عشق و معشوق نمیشه انداخت
فقط می گم که الان به شرایط مسلط هستم.همین!...چیز دیگه هم باید بگم؟
مممم...ای..بی خیال خیلی از مسائل هم هستم..قدری راحت گرفتم..نمی دونم؟!
مدتی شرایط بسیار سختی داشتم..اون قدر سخت که حتی تو کیفیت کارم هم اثر گذاشته بود
سوتیهای خفن..اشتباهات فاحش..خدا رو شکر عصبانیتی در کار نیومد!
سیگار هم زیاد می کشیدم..اون قدر که دیگه خودم از خودم بدم میومد..تا جائی که اون قدر بدم میومد که می خواستم دیگه نکشم و نمی تونستم!!!حتی به اراده قوی خودمم شک کردم..
این روزا با این همه موارد دیگه به همه چیز خودم تردید داشتم..ولی خودمو جمع و جور کردم.
کسی هم مقصر نیست...اگرم هست خودمم.قبول و تموم.همین...
الان بهترم..و البته امیدواری و آینده...مثل همیشه هم سخت کار می کنم..راضیم..شکر!:)
با این که ترک عادتهای بد انگیزه های خوب می خواد ولی بدون انگیزه هم...آره!:)
خشن شدم؟!نه..صرفا می خوام برگردم به اقتدار و ...احساس می کنم خیلیها جنبه خوش اخلاقی ندارن!...و باید یادشون بیارم کی بودم..کی هستم و اونا کی و چی!..اتفاقا خوبه.
به قول رفیقی که می گفت تو همین که اخم می کنی ما جفت می کنیم وای به حال اینکه...
لازمه...دیگه زیادی سوءاستفاده می شد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم آذر 1386 توسط تنهاترین
نمیدونم خداییش اشتباه از كیه؟ دارم دیگه شك میكنم... اینهمه رفتم و موندم ولی وقتی قرار بود من چشم براه باشم و اون بیاد نیومد... هنوزم چشم براهشم.... ولی نوشته :

از راهي كه رفتي برنگرد كه ديگه ديره
آخه دلم يه جاي ديگه گير كرده اسيره
نيا پيشم ،ولم كن ،برو حوصلت و ندارم
از ناز و ادات خسته شدم ، حالت و ندارم

يكي پيدا شده صد مرتبه از تو قشنگ تر
يكي پيدا شده هزار دفعه از تو يه رنگ تر
يكي پيدا شده كه قدر عشقم و مي دونه
از تويه چشام حرف تويه دلم و مي خونه

مثل تو نيست كه هر كاري كنم ايراد بگيره
هر چي بش بگم، حاليش نشه هيچي نگيره
اگه يه لحظه پيشش نباشم دلش مي گيره
من و دوستم داره ،عاشقمه ،واسم مي ميره

مثل تو نيست كه از عاشق شدن هيچي ندونه
همه حرف هاي عاشقونه ارو بازي بدونه
مثل تو نيست كه راست و چپ بره، بگيره بهونه
بهونه هاي جور واجور بگيره از زمونه

مگه میشه دلش جای دیگه گیر كنه؟ اون كه گفت دلش رو داد من واسه همیشه!

میگه كه اون قدر عشقش رو میدونه! مگه آدم چندبار عاشق میشه؟ یا شاید اون هیچوقت عاشق من نبود كه حالا عاشق یكی دیگه شده؟

عاشق كیه؟ عاشقی چیه؟ بس نبود از وقت، كار، درس و حتی خونوادم گزاشتم... اومدم جولوی چش خودت از سفر شروع كردم؟ باز داقون كردن همچیز رو!! یادت رفته مگه؟ هزار بار گفتی سبر كن ایندفه اگه نشد تو میای! هردفه نشد و توهم نیومدی......

با اینكه دلم از همتون پره.........

                        اما نمیدونم چرا هنوز چش براه تو یكی موندم!؟!؟


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386 توسط تنهاترین
بعد عمری آپديت می کنيم که آپديت کرده باشيم..

روزهای زیادیست که کلمات را در میان قفس تنگ سینه ام محبوس کرده ام !!

روزهای زیادیست قلمم را از وسط به دو نیم کرده ام !!!

کلمات می گریزند !

 روزها است چیزی برای نوشتن نیافته ام !!!

 در روزمرگی فرو می روم !!

 عادت در من نفوذ کرده است !!!

 من از تکرار بی زارم !!!

از عشق بازی با کلمات خسته ام !!!!!

ديگر ترانه ها آوايی ندارند!!!

تا در حنجره ها دلربايی کنند!!!

                                                      آشفته ام!!!!


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم آذر 1386 توسط تنهاترین
Alan