حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی بود.
و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمیآورند!
حرفهای شگفت، زیبا و اهواریی همینهایند!
و سرمایهی ماورایی هر کسی به اندازهی حرفهایی است که برای نگفتن دارد!
حرفهای بیپا و طاقتفرسا که همچون زبانههای بیعنان آتشاند!
و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیدهاند!
کلماتی که پارههای بودن آدمیاند!
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشاند!
اگر یافتند، یافته میشوند و در صمیم وجدان او آرام میگیرند!
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند!
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
نه در غربت مجازي اين وبلاگ
نه پاي خطوط پيچ در پيچ تلفن
نه با حروف سربي روزنامه
در زندگي حرفهايي هست كه با تو ميآيد
از گوري به گور ديگر
با تو عبور ميكند
از ميان رهگذران بهار
با تو ميايستد ،درغربت چهارراههاي بيتفاوت موازي
و زيرهاشور بارانهاي موسمي كه بيهوده زيباست.
حرفهايي كه با تو سوار تاكسي ميشود
با تو هر روز كارت ميزند و از پلهها بالا ميرود
با تو ،با كفشهاي خستهات در غروب كوچهها به خانه بازميگردد
و در ميان كتابهايت، دود سيگارت،بوسههايي كه ميدهي و ميگيري
ملحفههاي سفيد خوابت و طعم خنك خميردندانت
خود را تكرار ميكند.
امسال هم مثل سالهای قبل خونواده ، دوستان ، همکاران و از همه مهمتر دوستان مجازیم منو شرمنده لطف و محبتشون کردند و هر کدومشون جدا برام تولد گرفتند. تعداد تماسها و اس ام اس ها نسبت به سالهای قبل چند برابر شده بود. به خودم می بالیدم که امسال برای دوستان و اطرافیانم پررنگ تر از سالهای قبل بودم. چرا که کسایی بیادم بودند که سالها ازشون بی خبر بودم و فکر میکردم از صفحه ذهنشون محو شدم.
جاتون خالی ! خیلی خوش گذشت! اما می خوام اعتراف کنم تو تک تک لحظه هاش یه آه ، یه حسرت یا شاید هم یه بغزی که جرات شکستن رو نداشت، تو گلوم جا خشک کرده بود.
تصورشو بکن چقدر تلخ و دردناکه که عالم و آدم و همه کسایی که حتی فکرشو نمیکردی به یادت باشند از دور و نزدیک تولدتو بهت تبریک بگند و بعد عزیز ترین کسه زندگیت ، کسیکه نبض زندگیتو تو صدای گرمش احساس می کردی و یادش به تک تک ثانیه هات معنی و مفهوم می بخشید، یادش بره که تو امروز به دنیا اومدی!
یا شایدهم یادش بود و نخواست که تبریک بگه!


