خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟
خداوند گفت :
غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.
با این که هممون میدونیم خالق نیازی به مخلوق نداره اما اینو گفتمکه همیشه به یاد خدا باشید نه فقط وقتی گرفتاری بگی
خدایا کمکم کن من فقط تورو دارم .
عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه
عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم
عاشق کسی که یک لحظه فراموشش نمی کنم
کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد و به تک تک حرفام گوش می ده
کسی که هستی و نیستیم دستشه
کسی که بدون اون هیچیم
کسی که اگر دستام و رها کنه یک لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم

کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه
کسی که می دونم اشکام ارزش ریختن به خاطرش رو داره
کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش برام معنی مرگ رو می ده
کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و من رو نبخشه
کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم
آره من عاشق اونم و ازش می خوام همیشه پیشم بمونه
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد همنفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان
چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس

برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باكفكر ويران شدنِ خانة صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب
ياد پروانة هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند ، عمرِ جوانان كوتاه
اي بزرگانِ وطن ، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانة موري ويران
خانة خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانة زندان شد اگر سهم بهار
شكرِ ازادي و آن گنج خدا داد كنيد
خوبه که اینجارو نمیشناسن و نمیتونن اینجارو ببینن و این حرفارو بخونن
چرا من انقدر خنگ و بدم خدا چرا وقتی فکر میکنم همچی داره خوب پیش میره یهویی یه اتفاق همچیرو بهم میریزه
میخوام برم خدا جون یه جوری منو از نظر و خیال همه ببر جوری که اصلا حاجی وجود نداشته جوری که اصلا کسی یادی از من نکنه و هیچ وقت کسی دلش واسم تنگ نشه
کاری کن که همه به اونچه که میخوان برسن و شاد باشن تا منو به یاد نیارن
میدونی چیه تازه فهمیدم چقدر دوسم داری فقط یه کاری کن منو ببخشن همه ی کسایی که از دستم رنجیدن و ناراحت شدن یه کاری کن حلالم کنن
من نمیتونم حرفمو رک بزنم خودت که خوب میدونی خدا اخلاق منو
کمکم کن خدا خیلی خستم خیلی
سلام خدا ، خوبي؟؟؟ وقتي آدم با كسي قهر مي كنه چقدر سخته دوباره سلام گفتن و حالش رو پرسيدن انگار روي اينو نداره كه به چشمهاش نگاه كنه و مثه قبل باهاش حرف بزنه . با تو- خدا- اينجوري ام اين روزها. واسه تو هم سخته ؟؟؟؟؟
ميدونم مي خواهي بگي اينجوري واسه من بهتره مي گي سرنوشت اينجوريه. اينطوري خوشبخت تره ........ مي دونم هزار تا جمله داري مثه اين اما............ كار خودتو كردي ديگه چي بگم.نمي خواهم از دلخوريهام بگم.
تو اون بالا حوصله ات سر نميره؟ كاش ميشد من يه بار دفتر كارت رو ببينم .
هنوز باهات قهرم حتي يواشكي هم نگات نمي كنم كه فكر كني منتت رو مي كشم يا مي خواهم آشتي كنم فقط يه حرفهايي دارم كه بايد بگم خداي ديگه اي هم نيست كه برم بهش بگم همين يه دونه خدارو داريم كه تويي . هرشب به من فكر نكن هي وقتي خوابم نيا بهم نگاه نكن لازم نيست بيايي به خوابم تا دلم برات بسوزه و باهات دوست بشم تو كار بدي كردي!
لطفا اين رو فقط خودت بخون به كسي نگو :
منو تو اغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم اخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو اغوشت بگیر میخوام برات بخونم روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بزاری
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
اما من میدونم خدای بزرگ مهربون و دوست داشتنی من و ما حتی زمانی که ما فراموشش کردیم بازم داره مارو نگاه میکنه و دوستمون داره و همیشه برامون خیر میخواد .
فقط میخوام بگم خدای خوب و مهربونم دوست دااااااااااااااااااااارم به اندازه خودت .
کاش میتونستم تک تک گلهایی رو که از آغاز خلقت آفریدی دونه به دونه به در خونت بیارم خونه ای که تو دلمه و میدونم تو توش جا داری با همه بزرگیت .
خایا منو ببخش من بنده بدی هستم اما تو خدای خوبی هستی .خیلی خیلی خوب اونقدر که حتی اگه یه دنیا حرف تو دلم باشه نیازی نیست بهت بگم و درد دل کنم تو خودت خوب میدونی چی میگم و چی میخوام .
خدایاااااااااااااا ....................................
خدا جون صدامو می شنوی؟ آره می دونم که می شنوی
می دونم که تموم حرفام رو می دونم می دونم که همه
کارامو می بینی می دونم که گناهامو می پوشونی حتی
از فرشته هات می دونم که گناهکارم همه این چیزیا رو
می دونم می دونم که با کارام ناراحتت می کنم می دونم
گاهی وقتا که گناهام زیاد می شه خیلی ازم دلگیر میشی
ولی آبروم رو نمی بری می دونم تو همه کارام کمکم میکنی
می دونم اینا رو هم خوب می فهمم خدایا می دونم روسیاهم
میدونم پرونده م خیلی سنگینه می دونم گناهام خیلی زیادن
ولی تو رو به رحمتت به کرمت به عزتت تو رو به همه خوبای
دنیا منو تنهام نذار
ممنونتم خدا جون

خدایا خوب میدونی تو دلم چی میگذره ,دلم داره میترکه
کمکم کن ...کمکم کن.....
خدا جونم یه لحظه منو به حال خودم رها نکن که بیراهه میرم
خدایا محتاجتم
این دل ما خیلی وقته در حال فریاد زدنه
الان در حال حاضر در سکوت بسر میبره
و منتظر شنیدن یه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط ..........................
خدایا خودت می دونی
دیگه چیزی نمی گم چون خدا می دونه....
مگه قراره كس دیگه ای هم بدونه؟
اصلاّ كسی هست كه بخواد بدونه؟
به من صبری عطا کن که سختی ها را بتونم تحمل کنم
چطوری بهت بگم که چقدر خسته ام؟
باور نمی کنی؟ خداییش تو که می دونی ظرفیتم چقدره چرا با من اینکارو می کنی؟
یعنی تو هم با این همه ادعات نمی دونی که من توانم چقدره؟خوشت می یاد کفر بگم؟
لابد دیگه!
باشه، حالا که اینطوره بگرد تا بگردیم...
دیگه راستی راستی آخرشم! اینم که می بینین هنوز زنده ام از سگ جونیمه! وگرنه...
من قدرت خواستم و خدا مشکلاتي در سر راهم قرار داد تا قوي شوم.
من دانايي خواستم و خدا به من مسايلي داد تا حل کنم.
من سعادت و ترقي خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهيچه داد تا کار کنم.
من جرات خواستم و خدا موانعي سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادي به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايي براي محبت داد.
« من به هر چه که خواستم نرسيدم ...
اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»
چشمانت را می بندی و سعی می کنی صداهای اطراف خود را نشنوی
به چه سکوت دل انگیزی !
دیگر از آن همه تلاطم و سروصدا خبری نیست.
نفسی به راحتی می کشی و با کمال میل به سکوت درون خود گوش جان می سپاری .
عجب آرامش زایدالوصفی.
راهش را یاد گرفته ای پس از این هر بار که در هیاهوی اطراف خود گم شوی می دانی که چه باید کنی.
چشمانت را می بندی و نفسی عمیق می کشی و تمرکز می کنی که دیگر صداها را نشنوی و آرام آرام صداها کم و کمتر می شوند و...
آری درون خود فرو می روی و آرامش را حس می کنی .
سکوتی که بلندترین صداست و آن صدای خداست که آنچنان عظمتی دارد که تو را کاملا از محیط اطرافت بیرون کشیده و تمام هیاهو و اضطراب را از وجودت می زداید.
اما عظمت و شکوه آن صدا آنقدر زیاد است که درحد توان تو نیست که با گوش جسمانیت آن را بشنوی و روحت آن را با سکوت تجربه می کند.
و آنجاست که دگر گم نخواهی شد دگر سرگردان نخواهی شد
آری تو دیگر می دانی چه کنی .
تو خدا را حس کرده ای آرامش ابدی و ازلی را درون خود یافته ای حال چه فرقی می کند که بیرون از تو چه می گذرد مهم آن سکوت درون توست.
مهم خدای توست...
میگویند جوینده یابنده است، چقدر به این حرف اعتقاد دارید؟ من که حسابی به آن ایمان آوردم. مطلبی را نتوانستم درک کنم و این شده بود سوال ذهنم تا این که رفتم سراغ کتاب مقدس و متنی را درآن خواندم که موضوع را خیلی برایم روشن کرد.
گفتگوی مسیح با نیکودموس
من حقیقت را برایتان میگویم: هیچکس نمیتواند ملکوت الهی را ببیند، مگر آنکه دگرباره متولد شود.
نیکودموس پرسید: « یک انسان بالغ چگونه میتواند بار دیگر متولد شود؟ مطمئناً او نمیتواند وارد رحم مادرش شود و برای بار دوم به دنیا بیاید!»
مسیح پاسخ داد:« من حقیقت را به شما میگویم. هیچ کس نمیتواند قدم به ملکوت الهی بگذارد، جز آنکه از آب و از روح تولد یابد؛ جسم انسان از والدین انسانیاش زاده میشود، لیکن روح او از روح الهی تولد مییابد. از اینکه به شما میگویم باید بار دگر متولد شوید، تعجب نکنید.
از این جملات این برداشت را کردم که تولد دوباره یعنی بازگشت به روح الهی.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را محافظت كند و دارايیهاي اندكش را در آن نگه دارد. اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان میرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد. فرياد زد: «خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟»
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: «شما از كجا فهميديد من اينجا هستم؟»
آنها جواب دادند:«ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم.»
الهی سرنوشت مرا خیر بنویس تا آنچه را تو دیر میخواهی زود نخواهم و آنچه را تو زود میخواهی دیر نخواهم...
حالم خیلی خرابه دیگه نمیدونم باید چکار کنم بعضی لحظه ها واقعا به پایان قصه فکر میکنم .. به بن بست میرسم..

داغونم داغون...
خدایا تنهام نزار.
خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوست ندارم دوست داشته باشم.
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.
خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.
خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.
خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.
خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.
خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.
خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.
خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.
خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.
خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما
آمين
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را به خاطر بسپار!
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گستردهشوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
تو مي گويي : آن غير ممکن است.
خدا مي گويد : همه چيز ممکن است.
تو : من خيلي خسته ام
خدا : من به تو آرامش و راحتي مي دهم
تو : هيچ کس مرا واقعا دوست ندارد
خدا، من تو را دوست دارم
تو : من نمي توانم ادامه دهم
خدا : مرحمت و توفيق من کافي است
تو : همه چيز براي من مبهم است.
خدا : تو همه کار مي تواني بکنی
تو : من توانايي اش را ندارم
خدا : من توانا هستم
تو : اون ارزشي ندارد
خدا : ارزشمند خواهد شد.
تو : من نمي توانم خودم را ببخشم
خدا : من تو را خواهم بخشيد
تو : من نمي توانم خودم را اداره کنم.
خدا : من همه نيازهاي تو را برآورده خواهم کرد.
تو : من مي ترسم.
خدا : من در روح تو ترس قرار نداده ام
تو : من هميشه نگران و ناکام هستم
خدا : به من توکل کن
تو : من به اندازه کافي اعتماد ندارم
خدا : من به هر کس ميزاني از اعتماد و ايمان داده ام
تو : من به اندازه کافي باهوش نيستم.
خدا : من به تو عقل داده ام
تو : من احساس تنهايي مي کنم
خدا : من هميشه با تو هستم.
يك نفر را ميبينم كه دهانش باز است. سرش را بالا گرفته و مثل مردهاي كه جمود نَعشي گرفته باشد بالا را نگاه ميكند. يك ناله از پرده حنجرهاش بيرون ميزند. نالهاي از اعماق دلش، مثل دودي كه ازقلهی يك كوه بلند بيرون ميزند. از دور كه نگاه كني فكر ميكني يك آتشفشان خاموش است، اما در دلش چه شور و گدازي است. چه حرارت سوزناكي. چه آتشبازي وحشتناكي،..
احساس كردم كه یک آهنگ وارد خونم ميشود. توي تمام رگ و پيهايم جاري ميشد و به تمام بدنم سرايت ميكرد. بدنم بياختيار تكان ميخورد و عقب و جلوميرفت. حركات سرم با ريتم آهنگ موزون شده بود، لرزش گوارايي در تمام تنم حس ميكردم. خدايا اين ديگر چه احساسي است؟ كجا هستم؟ كي است؟

ساعت همچنان صفر است. صداي دعا نوازشم ميكرد. پرده گوشم چنگ شده بود و يك نفر اين چنگ را مينواخت وچه نوازشي! هر ضربهاي كه به سيم ميخورد قطرهاي است از شرابي كه در ظرف وجودم ميريزد. كسي چیزی را با سوز عجيبي توي گوشم زمزمه ميكند.
آب حيات عشق را در رگ ما روانه كن
و حالا چيزي مرتب توي تنم ول ميخورد و خودش را به در و ديوار تنم ميكوبد .چند نفر از توي تاريكي ظاهر شدند. دست هم را گرفتند و به دور همديگر حلقه زدند. يك نفر كه دعا میکرد در وسط قرار گرفت. بعد با حالت عجيبي نوازشم میکرد.
ساعت همچنان صفر است. يك مخزن پر از آب شدم كه وقتي راه ميروم آب زيادي توي ظرف وجودم تلو تلو ميخورد. يك لحظه احساس كردم همه دردها را جا گذاشتم. بيوزن و سبك شدم. كاملاً سبك، مثل يك پر، مثل قاصدكي كه در هوا پرواز ميكند و به اين طرف و آنطرف ميرود. مثل حلقههای دودی که در هوا میرقصند و آرام آرام پراکنده میشوند.
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم
به دور خودم ميچرخم و پاهايشان را به میگرفتم. آنچه را كه ميشنوم نميتوانم باز گو كنم. حرف زدن يادم رفته! كلمات....چي؟ ها؟ نميتوانم! فرياد ميزنم: مخزن انرژي شدم. من آتشم، من خورشيدم، من دريا هستم. تسلط عجيبي روي تمام تنم پيدا كرده بودم. و حالا چه ميبينم خدايا؟! اين شگفت انگيز است! باور نكردني است!
من را ديدم. من كه در گوشه اتاق مثل آدمهاي مست تلو تلو ميخورد و مثل كشتي بيلنگر كج ميشد و مج ميشد و منهاي ديگري كه هر يك به سمتي و در جهتي به حال خودم بودم. در يك آن، من را در تمام آنها احساس ميكردم. در يكي درد بود و در ديگري شادي.
من ميگفت: ديگر طاقت ندارم. سخت است اين بر من. من ديگر ميخنديد وقهقه ميزد. بسوز...بسوز...خوشتر بسوز! من ميگفت: راحتم بگذار. من تاب اين بازي را ندارم...
ميگفت: كه تو در چنگ مني
من ساختمت، چونت نزنم؟
من چنگ توآم، زخمه بزني
در ني نزني ، تن تنمم!
خدايا اين كدامين منم؟ من خميازه ميكشد، من ميخندد، من گريه ميكند. من ديوانه شده، من ميرقصد، من خوابش برده، من مينويسد، من روان است، و سرانجام من ساكن است. مسیحا متشکرم که امروز اینچنین درروح و روان من ساکن شدی:
وه چه بی رنگ و بی نشان که منم
کی ببینم مرا آنچنان که منم؟
کی شود این روان من ساکن
اینچنین ساکن روان که منم؟
آيا من ديوانه شدهام، آيا من يك بيمار هستم كه خودم را چند شخصيتي ميبينم؟ چه فكر بيخودي، اصلاً كداميك از اين منهاست كه از اين فكرهاي مزخرف ميكند؟ اِه....چه شد؟ كجا بودم؟ كيبود؟ در يك فضاي تاريك معلق هستم. فقط خودم را ميبينم. من يك نفرم. خودم شدم. هستم! این خیال نیست، توهم نیست، با چیزی که نمیدانم چیست فهمیدم که هستم. اينكه در اين فضا ساكن هستم يا حركت ميكنم را نميدانم. فقط يك نقطه نوراني را ميبينم كه بزرگ ميشود. به ساعتم نگاه ميكنم. عقربههاي آن با سرعت عجيبي در جهت معمول ميچرخند. خوابم يا بيدار يا بين خواب و بيداری اين را هم نميدانم !!!!!!
وقتي احساس بي لياقتي مي كنی
وقتي احساس نا پاكي مي كنی
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو ليتيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه
پسرك كنار پيرزن نشست و چمدانش را باز كرد. مي خواست چيزي بنوشد كه متوجه گرسنگي پيرزن شد و كلوچه اي به او داد و پيرزن با حسي سرشار از قدرشناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرك كرد. لبخندش آنقدر زيبا بود كه پسرك خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به او بدهد. لبخندهاي پيرزن پسرك را غرق در لذت كرد.
آن دو تمام بعدازظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنكه كلمه اي بين آنها رد و بدل شود.
با تاريك شدن هوا پسرك تازه متوجه شد كه چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست.اما هنوز چند قدمي پيش نرفته بود كه با سرعت به سوي پيرزن بازگشت و او را در آغوش كشيد و بار ديگر نظاره گر لبخند پيرزن شد.
مادر پسرك كه با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد و علت را جويا شد. پسرك نيز در پاسخ گفت : "من امروز با خدا ناهار خوردم" و قبل از اينكه مادر چيزي بگويد اضافه كرد : " و لبخند او زيباترين لبخندي بود كه تا به حال ديده ام"
پيرزن نيز سرشار از شادي وآرامش به خانه بازگشت و در پاسخ به پسرش كه از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت :
"امروز با خدا در پارك كلوچه خوردم . او بسيار جوانتر از آن است كه انتظار داشتم

خدايا من در کلبه حقيرانه خود چيزي را دارم که تو در عرش کبرياي خود نداري
من چون تويي دارم و توچون خود نداري
كار ،كار توست.

تويي كه عشق ورزيدن را و دوست داشتن را در وجود انسان به وديعت نهاده اي،
تويي كه اين نياز را آفريده اي و اين عطش را دامن زده اي!
اگر تو نمي خواستي كه ما دوست داشته باشيم و دوست داشته شويم،بي ترديد
گوهر و جوهر عاطفه را در دل ما تعبيه نمي كردي و .....شايد آدمي را نيز نمي آفريدي.
خدايا!تو كه رقص فريبنده سراب را در پيش چشمهاي عطشناك طالب آب مي فهمي،
تو بايد كاري بكني.
كار ،كار توست ،خدايا!

نمي دانم اين چه سري هست
که وقتي نامش رو مي آورم ديگر هيچ چيز به يادم نمي آيد
جز اينکه بگويم...
خدايا ممنونت...
از براي تمام چيزها
تمام عشقي که در وجود هر آدمي به مانند هر چيز ديگر...
خدايا کمکم کردي...باز کمکم کن...
مرا از آزادي محبوس در زندان عشقش رها کن...
مرا از روي ديوار از بي کسي ممنوع!!!
مرا از شعله زير صفر عشقش که برايت نهان نيست
رهايي ده...
خدايا
کسي را مي شناسي که به غير تو بتواند کمکم کند؟
به اسم زيبايت خداوندگار من قسم
ديگر...به جز تو هنوز تو را کم دارم!!
چطور مي توانم حکمتت را بفهمم؟
آيا ميشود روزي دوباره ببينمش و به او بگويم دروغ بزرگ عمرم را؟!
بگويم ماه من
دوستت ندارم؟

خدايا
اگر اين بازي بود
چرا مني را که اول بازي برنده بودم را بازاندي؟
مطمئن باش اگر نمي خواستي همان اول بازي
بازي را رها مي کردم ...
گفتم بازي ياد بازي سرنوشت افتادم ...
هميشه مي گفتند:
سرنوشت را مي توان از سر
نوشت
ولي اين بار سرمشقم را گم کردم !!
سرمشقم او بود ...
او بود که تنها مسير قلبم را
و پس از ورود جاي پايش را بر روي قلبم جا گذاشت!!
سرمشقم ماه من بود که باران وار...
سرمشقم را گم کردم ...
از روي چه بنويسم؟
از روي کدام دستخط که شايد تو به من دادي بنويسم؟
خدايا تورا به خودت قسم
بگو...
بگو آيا کسي که مي پرستيد روزي مرا
نيز به ياد من است؟
آيا مرا واقعا فراموش کرد و از دلش راند؟
يا هنوز هم مي گويد دوستت دارم؟
همانطور که هنگام خداحافظي اش که بي رحمانه ترين بود مي گفت...
نميدانم راست بود يا دروغ؟
نميدانم باور کنم که ديگر نيست؟
دردانهُ من
..... ماه من ......
هنوز آرام را دارد
آرام قرمز گوني که خون وجودم را اميدوارانه به جريان مي اندازد
هماني که هنگام رفتن به يادگار گذاشتي ...
هنوز آن را مي بويم
هنوز وقتي بوي آن را حس مي کنم
اشک دوريت آزارم مي دهد
من
هنوز مي پرسم
که
چرا زماني که مي شود شروع نکرد ...
شروع شديم؟
منتظر جوابش از خدا هستم
تو که پاسخم را ندادي...


