حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه
عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم
عاشق کسی که یک لحظه فراموشش نمی کنم
کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد و به تک تک حرفام گوش می ده
کسی که هستی و نیستیم دستشه
کسی که بدون اون هیچیم
کسی که اگر دستام و رها کنه یک لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم

کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه
کسی که می دونم اشکام ارزش ریختن به خاطرش رو داره
کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش برام معنی مرگ رو می ده
کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و من رو نبخشه
کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم
آره من عاشق اونم و ازش می خوام همیشه پیشم بمونه
آنروز که ازخودم کوچ کرده بودم و پوچ بودم
آنروز که هیچ کدام از نامها و چهره ها آشنا نبود
آنروز که گم شدم بودم و کناره امنی پیدا نبود
آنروز که قلبم شکسته بود و زخمهایش کاری
آنروز که ظلمی بر من رفته بود و ستم نابحقی
تو آمدی
آمدی تا نور امیدی شوی در تاریکی تنهایی
آمدی تا با دم اهورایی خویش نجاتم دهی
آمدی تا در عمیق ترین نقطه قلبم جای بگیری
آمدی تا معجزه ای باشی برای تجدید بیعتی دیگر
و تمرین عشقی زیباتر.....
به کهنه گی ام نگاه نکن شعرهای تازه می نویسم
به چهره غمزده ام نگاه نکن از شادی و شور میخوانم
به قلب شکسته ام نگاه نکن از عشق نغمه میسرایم
برای تو از هرچه دلبستگی، از هرچه مهربانی مینویسم
فقط تو به شعرها و ترانه هایم نگاه کن نه بیشتر.....
گفت: عشق را آزمون میباید ،حرف گفتن خطاست.
گفتمش: بیازمایم و عشق را بر من بنما ،
گفت : عشق پنهان نیست در احوال و حال هویداست ؛
گفتمش :محکی بر عشق من زن، بگذار ببینم روسفیدم یا سیاه؛
گفت : اینک که میدانی محکی در بین هست ،عقلت عشق را مینماید ،نه دل و احساس؛
باید بگذاری عشق خود دیده شود ،نه آن هنگام که پای عقل هست درمیان .
بدان آزمون عشق در عمل است نه با گفتار و زبان.
اگر میخواهی آزموده شوی،
بهترین محک بر تو، خود میزند آن حریف قدر ،یعنی ،زمان ......
اگر باران بودم .............
آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
اگر اشک بودم ..............
مثل باران بهاري به پايت مي گريستم
اگر گل بودم.................
شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزیزت ميکردم
اگر عشق بودم............
آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم
ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم
دوستت دارم
و
قاضي عقل ،
و
عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود
يعني
فراموشی ،
قلب
تقاضای عفو عشق را داشت
ولی
همه اعضا با او مخالف بودند
قلب
شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي
چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي
اي
گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و
شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا
چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه
اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند
تنها
عقل و قلب در جلسه مادند
عقل
گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي
من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا
هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب
ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و
تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند
و
فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر
نابود شوم .
تکرارت عادتی همیشگی
و من قربانی این هوس
دلم می خواست باشی همدمم
شبهای برفی
دلم می خواست ماه صورتت را
ببینم در زلال دیدگانم
ولی من انتخابت کرده بودم
همین بود اشتباهم
همین بود اشتباهم....
مرد: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: ميخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فکرش را هم نکن.
زن: منو دوست داري؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت کردي؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى ميکني؟
زن: منو مسافرت ميبري؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو ميزني؟
مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم!
زن: ميتونم بهت اعتماد کنم؟ ٠ ٠ ٠
بعد از ازدواج
همين متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد
بی تو با جمعه بودن٬ درد ِ کوچکی که نیست !
خیره به عکس هایت٬ تکیه به کنج دیوار ٬
سر به زانوی خیال٬ تجسم نگاهت٬
گم شدن گاه به گاه در کوچهء خاطرات!!
به روزهایی رسیدن که حجم کلبه ام را نگاه تو پر میکرد!
تو بودی و کنارت صدای رندگی بود!
من بودم و تویی که شده بودی آرزو!!
من بودم و امید٬ امید با تو بودن٬ امید با تو رفتن تا ته عاشقی ها!
تو بودی و تماشا٬ اسم قشنگ ِ زیبا!!
سبب جز من کسی نیست اگر در غصه غرقم!
اگر با خاطراتم از بیکسی میسوزم گناهِ هیچکسی نیست!!
امّا روزهای جمعه تا مویرگ وجودم خیال تو لبریز است
گریه امان میبرد٬ بیداد از غم تو!
با ای کاش هایِ قلبم٬ دست به گریبانم
بگذریم٬ درد ِ دلی بیش نبود ٬ خوش باشد روزهایت٬ خندیدنت را عشق است٬ امّا
گاهی به یادآور مجنون عاشقی را که گریه میکرد و میرفت کنار آرزوها!
کنار آرزوها !
کنار آرزوها ...
...
..
.
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...
...عمرمو میگیرم ازت...
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبی
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همست
آی دنیا بیزارم ازت
برای شنیدن آهنگ اینجارو كلیك كن
خوبو محکم اونو بستم
راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره پست
دادمش برات بیارن دلو تحویل نگرفتن
پیش بسته ها بذارن
گیر دادن دلت بزرگه نمی شه اونو فرستاد
مونده بودم چه کنم؟؟؟ دل من یاد تو افتاد![]()
یاد اون روزی که قلبت یه دفعه مث یه سنگ شد
خاطراتت یاد من اومد دل من دوباره تنگ شد![]()
حالا من این دل تنگو می دمش برات بیارن
این دفعه میشه فرستاد انگار حرفی ندارن![]()
دل من قد یه دنیا تو رو دوست داره همیشه
پیش من باشی نباشی عاشق هیچ کی نمی شه![]()
دل من پیش تو باشه اگه میشه نگهش دار![]()
حس کنم مال تو هستم لااقلش واسه یه بار![]()

پسره باناراحتی رفت و یه لبخند تلخ به دختره زد و گفت:
مراقب چشمهای من باش!!
آرزو بود،
و آن آرزو چنان بلند پرواز بود
که ده هزار چیز آفریده شد...
ویکی از آن میان
تو بودی،
و تو خودخواهانه همه بودی...
در آغاز هیچ نبود،
تو بودی،
و چنان بخشنده
که هزار آرزو آفریدی...
و من یکی از آن همه،
و عاشقانه همه شدم...

و در آغاز هیچ نبود،
تو بودی و من
و آن همه آرزو...
بايدرفت، تا پایان کوير تنهايي من راهي نيست
من و تو از همه دلگیر
تک و تنها توی راهیم
من و تو بی تکیه گاهیم
من و تو هرچی دویدیم
نرسیدیم نرسیدیم
از رفیق و نا رفیقا
چه ها دیدیم و کشیدیم
مارو مثل یه سایه
کردن انکار و ندیدن
بعضی ها اما چه ساده
به ته دنیا رسیدن
من و تو هردو یه رودیم
به امید دریا بودیم
سد زدن جلوی رامون
ای خدا چی بود گنامون؟
اما با این دل زخمی
با این پایی که شکسته
چاوشی بخون همیشه
نشو از زمونه خسته
بخون از روزای برفی
بخون عشق نداره صرفی
ازون لنگه کفش پر غم
بخون تا نمیره کم کم
بخون تا همه بدونن
همه روزامون سه شنبست
رئیس خوشگلامون
خانومه اما یه دندست
بخون از کلاغ سیاهه
که دلش شده هوایی
نترسید و رفت آخر
سوی پاکی و رهایی
بخون محسن تا همیشه
تو با اون صدای خسته
نبینه خیر الهی
کسی که دلت شکسته
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي كنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم مه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گريي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي...
از قطــره پرسيدند آرزوت چيه ؟
گفت : به هم پيـوستن و جويبــار شدن ...
از جويبـار پـرسيدند آرزوت چيه ؟
گفت : به هـم پيـوستن و رود شدن ...
از رود پــرسيدند آرزوت چيه ؟
گفت : به هـم پيـوستن و دريـــا شدن
...

ازدريـــــا پـرسيدند آرزوت چيه ؟
گفـت : هيــــــچ ...!!!
ولــــــی کــاش ٬
قطــره شبنمــی بودم در کنـاره گلـی بـی خبــر ازهمه جـا...!!!
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پای تو در افتادم باز
ريسمانی کن از آن موی دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش

مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي
تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن
تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم
نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي
مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره
وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه سازو قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم
ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني
هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني
اين خدا بوده .....
كه تونسته گل عشقو بكاره
که با هم می رن (می میرن) , با هم خاکی میشن , بدون هم زیر بارون نمی رن , کاش آدما کمی از کفشاشون یاد بگیرن.

سعي كن هميشه تنها باشي چون تنها به دنيا آمدي و تنها مي ميري بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درك نكني چون آنقدر عظيم است كه تو را در زندگي نابود مي كند اما اگر عاشق شدي فقط يك نفر را دوست بدار بخند گريه كن و قدم بردار تنها براي يك نفر....
اول : دوست داشتن زيادي ... حسودي مياره .... حسودي زيادي مشکل بوجود مياره ... مشکلات زيادي امراض زياد تري بوجود ميآورد پس سعي کن هرکي رو به اندازه دوست داشته باشي نه بيشتر
دوم: اگر کسي رو آنقدر دوست داشتي که مجبور شدي بندازيش توي قفس ... واسش بهترين قفس رو تهيه کن . نه کمترينش رو
سوم: اگر کسي خيلي دوستت دارد و هر کاري کردي بد ديد ... و ديدش بجاي خوب به بدي کشيده شد فقط برايش دليل قانع کننده نيار برايش عشقت رو بيار تا با عشقت به يقيين برسه
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل ميشوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل ميشوند
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل ميشوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل ميشوند
مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد
همین الان یک سیگار روشن کردم.دارم مینویسم و سیگار میکشم.به آتش نوک آن نگاه میکنم.هر بار که به آن پوک میزنم این آتش سرخ تر میشود و حرارتش در سراسر وجودم پخش میشود. انگار تنها این است که برای من میسوزد و چه سوختنی دارد آن که لب سوزانش را روی لبم گذاشته و از جانش مایه میگذارد.
دود آن را توی هوا پف میکنم و حلقه های سفیدی که با رقص درهم و برهمی لرزان و بی تفاوت برای یک خواب دراز خمیازه میکشند.با تمام عمر کوتاه و موقتی بودنشان نشان از یک زندگی زندگی دارند .یک زندگی که در آهی بیصدا و بیرنگ و آرام خلاصه میشود.آهی که از دل خونین صاحبش بیرون میآید مثل دودی که از نوک قله یک کوه بلند میشود.از دور که به آن نگاه میکنی انگار یک آتشفشان خاموش است اما درونش چه سوز و گدازی است.چه حرارت سوزانی و چه آتش بازی وحشتناکی.....آهی که با تمام سرخیش بی رنگ مینماید و این دود سفید که در هر بازدم من به شهادت این آه سکوت برمیخیزد.
آی عشق ! ....آدم ها چه زود دچارت میشوند و چه زود به فراموشی سپرده میشوند .اما مگر می توان تو را فراموش کرد.مگر می شود صدایی را که هر روز توی گوشم آواز خوان مینوازد فراموش کنم؟اآی عشق..... چهره سرخت را هر روز میبینم و دردم زیادت میشود .آی عشق هر دم مرا می بینی و دردم زیادت میکنی .آی عشق...آی ی ی ی ....کاش میشد !کاش میشد که هیچ وقت تو را نمیدیدم و نمی شنیدم. آن وقت در خیالات و رویاهای زیبای کودکانه ام از تو چه فرشته زیبایی ساخته بودم.مثل مجسمه سازی که با چه وسواسی پیکر عشق را می سازد.و تناسب بین هر تکه از اندامش را وجب به وجب سانت به سانت میلیمتر به میلیمتر اندازه میگیرد و میتراشدو شکل میدهد .و هر بی تناسبی را هر زمختی و زبری را و هر جایی که بد باشد...نه نه!متوسط باشد؟!!.....نه!خوب باشد؟!! ....بازم نه! ....اگر عالی نباشد .میزدایدو میتراشد تا عالی شود.گاهی سمباده میکشد و گاهی که خیلی حساس باشد از زبری ظریف انگشتش برای صاف کردن آن استفاده میکند تا آن را صاف کند.و من اینچنین فرشته زیبای خودم را ساخته ام.که در این ساکن روان من حرکت میکند و هر حرکت عشوه گرانه اش قطره ای از شرابی است است که در ساغر جانم میریزد و جلوه ای از زیبایی معشوق ازلی من است.آه....چقدر سخت است تصور کردن تو روی این زمین پست .چقدر ناگوار است سخن گفتن من با این کلمات و جملات ناقص زمینی در برابر تو فرشته زیبا ...نه نه!اصلا نمیخواهم حرفهای کلیشه ای و تکراری این دنیای پست آدم ها را که در رمان ها و فیلم های عاشقانه خودشان به کار میبرند به تو بگویم.من عاشقانه ترین و زیبا تری حرفهای نگفته ام را به تو میگویم .حرفهایی که در تمام سالهای عمرم برای نگفتن نگه داشته بودم.آنچنان که شاندل میگوید :<حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نیاورده اند.>اگر بهترین شعر های عاشقانه بهترین شاعران عاشق را میدانشتم و ازین بهترین ها بهترینشان را انتخاب میکردم.اگر تمام زبان های دنیا را میدانستم و زیباترین کلمات هر زبانی را انتخاب میکردم تا فقط یک جمله .....یک جمله ناب و یک جمله زیبا و اهورایی .یک جمله باور نکردنی از احساسی که به تو دارم میگفتم باز هم .....سکوت میکنم.سرم را پایین می اندازم.ناراحت و غمگین مثل بچه ای که با خودش قهر میکند میروم یک گوشه مینشینم.با دل خودم خلوت میکنم و غصه میخورم....که ای دل چرا تو این گونه بی زبانی؟چرا با من حرف نمیزنی؟چرا حرف گوش نمیکنی؟چرا با من قهر میکنی؟چرا هر چه بلاست سرم میآوری و خودت میسوزی؟....چرا؟.....چرا؟...چرا؟
و او جواب میدهد با صدای غم انگیز آهی که فریاد سکوت است و ناله بی صدایی که گوش را به درد می آورد.از او بلند میشود و در سر سرای بلند روحم می پیچد و می رقصد و خودش را به در و دیوار تنم میکوبد و با سوز و آهنگ عجیبی از راه سد شده عقده های شبانه ام میتراود .آن گاه یک قطره که از حسرت یک ناله ی محجوب و سر به زیر برای افتادن بی قراری میکند پای چشمان خسته ام مستانه تلو تلو میخورد و رنگ زیبای تو را کدر میکند.و هاله ای روی تمام حقایق تلخ این دنیا میکشد.
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب رادزديدی
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی
باغبان
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ، خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
ومن رفتم
وهنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض نگاه تو ، تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان ، غرق اين پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت ؟

نه ..نمی نويسم آنچه را پاک می کنم !..دلم نمی آيد غصه دارترت کنم !...ولی تو بدان مدام
چيزی را پاک می کنم ..تو هم اين را نخوان ..حواست به همان باشد که من پاک می کنم !
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد و به
لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد.
کاش در دهکده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت کمي ارزاني بود
کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفافترين خاطره باراني بود
کاش اگرگاه کمي لطف به هم مي کرديم
مختصر بود ولي ساده وپنهاني بود

یادم باشد به یادت بیندازم که هرگاه می آیی گل سرخی برای این دل غریبم بیاور و به یاد بیاور نوید لحظه های به ثمر نشستن گل های رازقی در حیاط خلوت دلمان را که عاشقانه می گویند
<<چه کور آن زمان که عشق بازی می کرد در چند قدمی زندگی>>
یادم باشد به یادت بیندازم که در گذر گاه زندگی مبادا نا سپاسی کنی که نعمت ها بسیارند و ندیدن رحمت لایزال الهی بسیار بیشتر...
یادم باشد به یادت بیندازم زندگی سوگواره ای بر اشتباهات گذشته نیست.زندگی به تلنگری می ماند برای عبرت آموختن و عمر را کفاف آن نیست که مجلس ختمی همیشگی برای اشتباهات گذشته گرفت...
یادم باشد به یادت بیندازم که قلبم فقط تو را صدا می زند...هیس...گوش کن...فقط و فقط تــــــو ...


