تبليغاتX
فراموشم مکن
فراموشم مکن
آنقدر میروم تا خورشید به غروب نرسد!
این؟ من؟ نه. از کجا؟ علتش؟ زمانش؟ چیزی مانده؟ نه.ویرانی است.آوار است. درد می آید. بغض می‌شود. بنویس. سخت است. این بهار؟ مردش نیستم. می دانم خودم. تنهایی؟ نیست. هست. کمک؟ نه. از این دردهاست که... شاید توهم. نه. نمی دانم. باید یک گوشه ای همین جاها باشد. کلمه نمی شود. درد است. پخش شده. مُسکّن

چشمانم را می بندم. خودم را به خواب می‌زنم. درست مثل بچگی‌هایم که وقتی حوصله راه‌رفتن نداشتم خودم را به خواب می‌زدم تا پدر و مادرم مرا بغل کنند.

هر چه تلاش می‌کنم خوابم نمی‌برد. من بیدارم. یک گوشه‌ای در ذهنم دائم دارد خود واقعی‌ام را به یادم می‌اندازد. نیرویی بی‌مولد ذهنم را تسخیر کرده. نیرویی که اساس کارش پس زدن آرامش است. این خواب نیست. کابوس بیداری است.

انگار این بار با تظاهر به خواب من باید چیزی را بر دوش کشم، نه دیگران.

یک لحظه دلم خواست بشوم آن قهرمان داستانی که یک مرتبه پشت پا می زند به همه چیز و میرود مسیر واقعی اش را پیدا می کند.

تصمیم گرفتم به هر زحمتی شده دیوار را کنار بزنم، به در برسم، قفل ها را باز کنم. از آن در عبور کنم.

اما اگر پشت در هم دیواری ساخته شده باشد چه؟ اگر کسی پشت آن در نباشد، اگر پشت آن در من مرده باشم...

و آن موقع است که آن قهرمان حتی آدم عادی هم نمی تواند باشد. باید برود تا آخر عمر یک جایی گم و گور کند خودش را.

اصلا همه این ها به کنار. تکلیف آدم های این طرف در چه می شود؟ راندن آنها به تنهایی کار یک عمر است.

وسط این روزهای بی معنی باید یک لحظه ای، یک نقطه عطفی چیزی باشد که من بشوم همان کسی که می خواهمش. نه این که روزها بیایند و بدون هیچ هراس و درد و انتظاری بگذرند و آنقدر آرامش مسخره شان زیاد و پهن باشد که بخواهم دعوایی چیزی راه بیاندازم، شاید هیجانی به دست آید.

خیلی وقت است که غصه هایم هم از همه جهت کش آمده اند. نازک شده اند و آمده اند روی تمام لحظه ها نشسته اند و اینگونه می نمایند که نیستند. برایم کاملا محسوسند. اما نمی توانم به کسی نشانشان دهم.مثل این گرد و غبار چند وقت پیش. دنیایم را تار کرده اند. اطرافم را به وضوح می بینم. اما نوبت دوردست ها که می رسد، نوبت آدم های خارج از دایره کوچک دوست داشتنم که می شود، کور می شوم.

اگر این گردوغبارها جایی جمع می شدند، به هر سختی شده بود پاکشان می کردم. لااقل اگر خاک می شدند و می آمدند می نشستند روی سطح افکارم، با یک گردگیری، با یک مسافرتی چیزی از شرشان خلاص می شدم.

اما مشکل اینجاست که وقتی پود شده اند به تارهای خوشحالی ام، راهی ندارم برای جداکردنشان. و این گونه شده که یکی در میان بودن ذره ای این غصه ها و آن به اوج رسیدن ها شده آرامش نفرین شده این لحظه ها. شده یک خاکستری آرام بی دردسر که وقتی می خواهم مشکی اش را نشان دهم، مسخره ام می کنند.

می گویند تا کنون مشکی ندیده ای بفهمی یعنی چه.

مشکی اش را هم دیده ام و آن مشکی ها را هزار بار به این خاکستری ترجیح می دهم. لااقل آن موقع اگر حتی بیشترش مشکی بود، اگر سفیدش فقط در حد نقطه فرصت داشت، تکلیفم روشن بود.

تکلیف این همه اشک و خنده مشخص بود. نه این که بین این همه خاکستری، خنده ام بغض شود و این بغض عادت شود. بغض لجبازی که بخواهد برود یک جایی آرام رسوب کند برای خودش و هیچ وقت دلش نخواهد گریه شود.

باید میان این خاکستری ها یک پرانتز باز کرد و داخلش یک رنگ دیگر گذاشت. چند روزی باید میان این پرانتز کوچک زندگی کرد. وقتی چشم ها یادشان آمد رنگ چیست، می توان پرانتز را بست و رفت سراغ همان خاکستری.

اینجاست که می توان تعریفی جدید ارائه داد. می توان خاکستری را راهی در نظر گرفت برای رسیدن به سایر رنگ ها، زمینه را خاکستری انتخاب کرد و روی آن طرح کشید، رنگ بنا کرد.

این خاکستری شاید خشت اول باشد برای بنای دیواری رنگارنگ.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط تنهاترین

رد چرخ های ماشین، روی زمین دو خط موازی می‌شوند که اگر بخواهی حرکتت تا همیشه رو به جلو باشد، این دو خط هیچ‌گاه به هم نمی‌رسند.

البته می توانی این توهم را داشته باشی که بینهایتی برای خط‌های موازی وجود دارد که می‌رساندشان به هم. به هر حال امید چیز خوبی است. اما اگر بلد باشی دور بزنی،

اگر بدانی یکی از دنده‌های ماشینت را گذاشته‌اند تا عقب عقب حرکت کنی،

اگر این تابو را در ذهنت بشکنی که "اگر جلو نروی باختی"، آن گاه کمی عقب عقب حرکت می کنی،

یا اگر مسیر این اجازه را به تو داد، دور می‌زنی.

آن موقع است که توانسته‌ای دو خط موازی را به هم برسانی. توانسته‌ای به خط‌ها ثابت کنی که چقدر راحت می توان قوانین را دور زد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط تنهاترین
زماني هست که دلت مي گيره
مي خواي سرت رو بزاري رو دوش يه نفر زار زار گريه کني
و خودتو سبک کني
اونوقت
تو اون لحظه
چه مي کني

 دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد‌٬ برای دلی که هیچ ظلمی نکرد وهیچ جفایی نکرد  و هیچ کس را نیازرد٬ اما خود ظلم و جفا دید وشکست و خرد شد...


دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هرکسي مي خواهد وارد خانهء پر عشق و صفاي من گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه  کند

شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار خانهء مااينجاست

تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟

                                                                                   ساده بودم باختم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط تنهاترین
عاشق کسی که وقتی بهش می گم دوسش دارم من و از خودش نمی رونه

عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه

عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم

عاشق کسی که یک لحظه فراموشش نمی کنم

کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد و به تک تک حرفام گوش می ده

کسی که هستی و نیستیم دستشه

کسی که بدون اون هیچیم

کسی که اگر دستام و رها کنه یک لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم

کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه

کسی که می دونم اشکام ارزش ریختن به خاطرش رو داره

کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش برام معنی مرگ رو می ده

کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و من رو نبخشه

کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم

آره من عاشق اونم  و ازش می خوام همیشه پیشم بمونه


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط تنهاترین
یه جورایی باز دلم گرفته... نمی دونم چرا...

نمی دونم چرا وقتی به تو فکر می کنم

یهویی از دنیا می پرم...

فکرشو کردی وقتی تو ساحل قلبم راه میری...

فکرشو کردی وقتی که تو دریای اشکام شنا می کنی...

یا وقتی که تو آسمون چشمام پرواز می کنی...

یا وقتی که شبها به خوابم میای

و به درد دل هام گوش میدی...

یا وقتی که با اشک چشمام وضوی عشق می گیری...

یا وقتی که به نقاشی طلوع زندگیم٬ سفید پوشی...

و به نقاشی غروب زندگیم٬ سیاه پوش...

میدونی آروم میشم...

میدونی آروم میشم اما نه به آرومی روزهای دریا...

میدونی آروم میشم اما نه به آرومی شب های صحرا...

فقط به آرومی با تو بودن...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط تنهاترین
بعضی وقتها دوست دارم توی اتاقم تنها باشم. درست همانوقتها که توی خانه مان آرام می شود و هر کس می رود دنبال کار خودش. درست همانوقت که آسمان غروب را ابرهای تیره تنگ در آغوش می گیرند.

اينروزا تو دلم يه حسي سنگيني مي كنه نمي دونم اين حس چيه اما خوب نيست سبك نيست سنگينه
همه چيز و همه كس ملال آور و خسته كننده شدند و من فقط دلم مي خواد چشمهام رو ببندم و بخوابم گويا بعد از هياهوي بسيار نوبت به آرامشي ابدي فرا مي رسه و بي گمان خداوند خواب و مرگ رو برايه يك همچنين روزهايي آفريده ... تو اين مدت هرجا كه ميرم انگار يه چيزي منو از پشت مي كشه خراب خواب غريبي هستم و همنشين گريه هايي بلند دلم گرفته است دلم گرفته است.


وقتي كه فكر مي كنم به معناهايي كه روزي برام با معنا بودند و امروز با گشت و گذار بين اين آدمها معاني خودشون رو از دست دادند مفاهيمي مثل عشق شرافت دوستي و پاكدامني دلم براي خودم مي سوزه من كه با اين ايده به دنيا نگاه مي كردم كه بگذار دنيا عوض شود من عوض نخواهم شد اما گاهي اوقات اين عوض شدنها اينقدر تدريجي و احمقانه است كه خودت هم متوجه نمي شي چي به سرت اومده انگار نه انگار كه تو همون آدمي هستي كه 1 سال يا دو سال پيش بودي!


تو كه از پشت چشم پنجره به جاي شب شهاب و ستاره هاش رو مي ديدي و از نااميدي و ياس ديباج و پرنيان مي بافتي امروز چشمبه هر سو مي افكني نا اميديست نا اميدي مطلق ... دلم خيلي گرفته!


بعضي وقتها دل خوشبين ترين آدمها هم مي گيره درست مثله الانه من هر چند از اوايل خيلي هم خوشبين نبودم


بعضي وقتها بعضي ها عاشق مي شن درست عين الانه من اما تو اين عشق گاه و بي گاه خودشون رو گم مي كنند


بعضي وقتها بعضي از محبتها بويه ريا مي دهند درست عين محبتهايي كه اينروزها به من مي شن


بعضي وقتها هم همه حسها درست از آب درميان و بعضي حسها غلط اينم يه جورشه


همه چيز به وقت و روز و ساعت اون زمانها بر مي گرده به هر حال حسه امروزم از افتضاح هم افتضاح تره

نوبت هایده می شود تا بخواند: بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار

زندگی شاید همین باشد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط تنهاترین
مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

 آن نظر بند سبزی را که در کودکی بسته بودی به بازویم

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم در ایوان سنگ وسنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تیکه تیکه از دست رفتم

در روز روز زندگانیم .

......

این رو نوشتم تا خستگی کار این هفته از تنم بیرون بره . هفته شلوغ و پر کاری بود . تا حدی که دیشب از بس که به مانیتور نگاه کردم سر گیجه شدیدی گرفتم. ولی خوب. من که از رو نمی رم!

علان که اومدم نوشته‌ام رو مرور کنم دیدم که همه راست میگن اینجا بوی غم میده! دیدم راست میگن دیگه وقتشه که یه دستی به سر و ری اینجا بکشم و حالا که نگاه میکنم میبینم خیلی بهتر شد!

خودم خوشم اومد! ولی دیگه دیر شده.... باید برم .....


دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

دانی پس مرگ چه ماند ز آدمی

لطف است و محبت است و باقی همه هیچ


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط تنهاترین
نمی دانم به دنبال چه هستم .

گاهی اوقات به ریست کردن روحم فکر می کنم . گاهی تنها به فکر دلیت کردن موارد اضافی می افتم . شاید هم بهتر باشد دوباره از نو نصب کنم این روح خسته را .

چرا که دلیت کردن از جایی به جایی فرستادن است نه از بین بردن . دوست دارم بعضی قسمت ها را بولد کنم تا بهتر ببینمشان و بعضی دیگر را کپی کنم در تمام سلو ل های بدنم .خلاصه که بد جور چند وقتی است نمی توانم با خودم کنار بیایم . باید حتما کاری کرد . نکند روحم پوسیده باشد و مجبور باشم دور بیندازمش .

نه ! درستش می کنم مثل خیلی وقت های دیگر که این کار را کرده ام حتی اگر مجبور به نصب دوباره شوم ...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط تنهاترین
امرزو هوا خوبه. خیلی خوبه!! یه دونه ابر تو آسمون نیست. نمی‌دونم چرا الکی شادم. امروز همه رو دوست دارم. من بعضی موقع‌ها اینجوری می‌شم. انقدر خوشحالم که حس می‌کنم می‌شه دنیا رو نجات داد.

آدم هر چقدر هم هیچی براش مهم نباشه بالاخره بعضی وقت‌ها به اینجاش می‌رسه.

دوست دارم برم تو خیابون همه رو بغل کنم.

                                                        من تا اطلاع ثانوی همه رو دوست دارم!!


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط تنهاترین
دلم واسه .... تنگه

جای خالی رو خودت پر کن؟


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط تنهاترین
این روزها که می گذردشادم

این روزها که می گذرد

شادم که می گذرد

این روزهاشادم که می گذرد ...

این ترانه اسپانیایی آرام است.. چای با طعم لیمو دلپذیر است. است؟ نمیدانم. خسته تر از آنم که طعمش تفاوتی کند.این ترانه آرام است، بر خلاف این روزهای من.. این روزهایی که دور خود می چرخم، که میروم، می آیم، میخوانم، مینویسم، با خواب مبارزه میکنم، خستگی را معطل می کنم، زنده گی را.. نه زنده گی را فقط مشغول تر از معمول زنده گی می کنم...این روزها، میدانم که دلتنگم. دلتنگ نان و قیماق، دلتنگ صبحی درشهر زادگاهم آقچه، صبحی که با هیاهوی کودکان و صدای پرنده گان و گاو همسایه شروع میشود.. دلتنگ بوها، طعم ها، صداها..این روزها، این را میدانم که باز هم، آنجا هم دلتنگ خواهم بود، دلتنگ خانواده میزبانم، سفرهای ما، اسب سواری، شوخی و بی پایان کتاب خواندن، در برف آزادانه بازی کردن، بلند خندیدن، رقصیدن، چرخیدن، بی دغدغه هیچ انفجار و انتحار. دلتنگ دوستم رویا خواهم شد، دلتنگ قدم زدن، حرف زدن، درس خواندن با او. دلتنگ این این پیاده روی های تنها خواهم شد، اتاق خلوتم، امکان کنسرت رفتن... دلتنگ چیزهای کوچک و بزرگ..

این روزها، گاهی آرزوهای ناممکن دارم، گاهی دچار بیهوده گی یک حسرت قدیمی میشوم.این روزها، میخواهم معجزه شود.. میخواهم آرامی شود. دیگر نگران نباشم، دیگر انفجار نشود، دیگر محتاج نباشیم.. دیگر جنگ نباشد.. و وقتی تابستان به خانه برگشتم بتوانم از ته دل بخندم.

این روزها، حسرت همه لحظاتی را که میخورم که هدر دادم، که با مادر نخندیدم،..

این روزها، عجیب از وابستگی خود آگاهم. از وابستگی خود به آب، زمین، هوا. به خانه، وطن، به شما.. اما، درک این وابستگی توانمندم می کند.. حس می کنم همه خیلی به هم نزدیکیم.. نزدیک تر از همیشه، فقط از این پرتگاه ها بسیار میترسیم.. از این پرتگاه ها که میان ما فاصله شده اند..این روزها، می گذرند... زود..

گاهی آنقدر زود که مرا بیمناک می کنند..


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط تنهاترین
آنروز که در ورطه تنهایی درحال سقوط بودم

آنروز که ازخودم کوچ کرده بودم و پوچ بودم

آنروز که هیچ کدام از نامها و چهره ها آشنا نبود

آنروز که گم شدم بودم و کناره امنی پیدا نبود

آنروز که قلبم شکسته بود و زخمهایش کاری

آنروز که ظلمی بر من رفته بود و ستم نابحقی

تو آمدی

آمدی تا نور امیدی شوی در تاریکی تنهایی

آمدی تا با دم اهورایی خویش نجاتم دهی

آمدی تا در عمیق ترین نقطه قلبم جای بگیری

آمدی تا معجزه ای باشی برای تجدید بیعتی دیگر

و تمرین عشقی زیباتر.....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط تنهاترین
به سردیم نگاه نکن ترانه های گرم میگویم

به کهنه گی ام نگاه نکن شعرهای تازه می نویسم

به چهره غمزده ام نگاه نکن از شادی و شور میخوانم

به قلب شکسته ام نگاه نکن از عشق نغمه  میسرایم

برای تو از هرچه دلبستگی، از هرچه مهربانی مینویسم

فقط تو به شعرها و ترانه هایم نگاه کن نه بیشتر.....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 توسط تنهاترین
در كنج دلم عشق كسی خانه ندارد

كس جای در این منزل ویرانه ندارد

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

كس تاب نگهداری دیوانه ندارد 

ﻧﮕﺎﻩ ﺳﺎﻛﺖ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺩﺯﺩﺍﻧﻪ ﻣﻴﻠﻐﺰﺩ .

ﻭﻟﻲ ﻳﺎﺭﺍﻥ ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﻳﺎﻳﻲ ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻡ .

ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﮔﺮﭼﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻡ ﻭﻟﻲ ﺍﻧﺪﺭ ﺳﻜﻮﺗﻲ ﺗﻠﺦ ﻣﻴﮕﺮﻳﻢ

ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است.



نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط تنهاترین
مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

                                                                   مرا اينگونه باور کن!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم تیر 1388 توسط تنهاترین
گاهی هوس می کنم خصوصی بنویسم. حتی خیلی خصوصی! اینقدر که هرگز امکان نداشته باشد اونطور با کسی حرف بزنم. دلم یک جور خودزنی می خواد! احمقانه است، نه؟ آره می دونم.

اما چرا بگم؟! چه دلیلی داره که ازش یا ازشون بنویسم؟! نمی دونم. اصلا چی بنویسم؟ اینم نمی دونم. زندگی خصوصی هر کسی پر از فراز و نشیب است، زندگی منم یکی مثل دیگران.

اما خوب شاید بخواهم به زودی خیلی عمیق..... شاید!



نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط تنهاترین
من دارم برای خودم زندگی میکنم و ساعتم برای خودش!!!

آنقدر گرفتار شدم که نمی فهمم روزها و ماها و سالها چقدر زود داره میره!


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم خرداد 1388 توسط تنهاترین
خدا جون سلام خوبی چه خبر میبینی حال و روز منو

خوبه که اینجارو نمیشناسن و نمیتونن اینجارو ببینن و این حرفارو بخونن

چرا من انقدر خنگ و بدم خدا چرا وقتی فکر میکنم همچی داره خوب پیش میره یهویی یه اتفاق همچیرو بهم میریزه

میخوام برم خدا جون یه جوری منو از نظر و خیال همه ببر جوری که اصلا حاجی وجود نداشته جوری که اصلا کسی یادی از من نکنه و هیچ وقت کسی دلش واسم تنگ نشه

کاری کن که همه به اونچه که میخوان برسن و شاد باشن تا منو به یاد نیارن

میدونی چیه تازه فهمیدم چقدر دوسم داری فقط یه کاری کن منو ببخشن همه ی کسایی که از دستم رنجیدن و ناراحت شدن یه کاری کن حلالم کنن

من نمیتونم حرفمو رک بزنم خودت که خوب میدونی خدا اخلاق منو

کمکم کن خدا خیلی خستم خیلی


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین

سلام خدا ، خوبي؟؟؟ وقتي آدم با كسي قهر مي كنه چقدر سخته دوباره سلام گفتن و حالش رو پرسيدن انگار روي اينو نداره كه به چشمهاش نگاه كنه و مثه قبل باهاش حرف بزنه . با تو- خدا- اينجوري ام اين روزها. واسه تو هم سخته ؟؟؟؟؟

ميدونم مي خواهي بگي اينجوري واسه من بهتره مي گي سرنوشت اينجوريه. اينطوري خوشبخت تره ........ مي دونم هزار تا جمله داري مثه اين اما............ كار خودتو كردي ديگه چي بگم.نمي خواهم از دلخوريهام بگم.

تو اون بالا حوصله ات سر نميره؟ كاش ميشد من يه بار دفتر كارت رو ببينم .

هنوز باهات قهرم حتي يواشكي هم نگات نمي كنم كه فكر كني منتت رو مي كشم يا مي خواهم آشتي كنم فقط يه حرفهايي دارم كه بايد بگم خداي ديگه اي هم نيست كه برم بهش بگم همين يه دونه خدارو داريم كه تويي . هرشب به من فكر نكن هي وقتي خوابم نيا بهم نگاه نكن لازم نيست بيايي به خوابم تا دلم برات بسوزه و  باهات دوست بشم تو كار بدي كردي!

لطفا اين رو فقط خودت بخون به كسي نگو :

منو تو اغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم اخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو اغوشت بگیر میخوام برات بخونم روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم

کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری

کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بزاری


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین
وقتی کوچیک بودم یه کره زمین کوچولو داشتم, بعضی وقتا اونو میچرخوندم وبا انگشت سبابه یه جایی رو نگه می داشتیم که یعنی میریم اونجا. الان من اومدم یکی از اونجاهایی که با انگشتمون نشون می دادیم. اون دنیای به اون کوچیکی که از این طرف تا اون طرفش یه وجبم نبود حالا شده اندازه یه دنیا برام . حالا دیگه نمی تونم دوباره کره رو بچرخونم وبرگردم سر جام.

وقتی که اونجا بودم دنبال خوشبختی این طرف می گشتم حالا هم که اومدم این طرف دنبال خوشبختی اون طرف.مشکل خودم هستم میدونم. همه میگن میدونی چند نفر آرزو داشتن جای شما باشن. همه میگن به خودت روحیه بده. نمی دونم اکه برگردم پشیمون میشم یا نه؟ خودم هم نمیدونم. ولی دیگه از دنبال خوشبختی گشتن خسته شدم. میدونی ما مشکل خیلی بزرگی نداشتیم که به خاطرش خیلی سختی کشیده باشیم. همه مشکلاتمون خیلی طبیعی بود. مشکلاتی که شاید همه داشتن ودارن. میدونم اینجا اگه کار خوب داشته باشی مشکلاتت اندازه اونجا نیست ولی اگه بتونی تحمل غربت رو بکنی. من هیچ فکرش رو هم نمی کردم که اینطوری باشم ولی واقعا از حد تحمل من خارجه. اینجا همه چیزش خوبه ولی من خیلی کم طاقتم. کاش همه اینا یه خواب بد بود الان چشمام رو باز می کردم میدیدم توی خونه خودمون هستم.

کاشکی اینم یه بازی بچه گونه بود, اگه اینطوری میشد من همین الان کره زمین بچه گی هام رو پرت می کردم یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه.رویای بچگی های من به واقعیت پیوست.

من دلم یه زندگی ساده می خواد. یه زندگی راحت که 2 تا بچه داشته باشم . آرامش داشته باشم.باباومامانم بیان خونم.مهمونی بگیرم مهمونی برم.مسافرت برم .سینما برم با یه ماشین معمولی این ور واون ور برم شمال برم جنوب برم تو کشور خودم باشم .توی وبلاگم از مراحل زندگیم بنویسم. بزرگ شدن بچه م ،اولین کلمه ش، روز به روز قد کشیدنش، شیرین کاریاش، مگه نمی شه اونجا خوشبخت بود. مگه نمی شه اونجا موفق شد. پولدار شد.  شاید وقتی اینو می خونین بهم بخندین. خودم هم تا مدتی پیش اگه کس دیگ ای این حرفا رو بهم میزد بهش میخندیدم. ولی من واقعا همین رو می خوام. دیگه از دلهره ودلشوره خسته شدم!

نمی دونم چی کار کنم توانم دیگه تموم شده .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین
دلم از میان ردیف های موسیقی فقط شور میزند

وقتی دلتنگت میشوم. دست خودم نیست.....

-بازم گند زدم...مثل همیشه،هیچ وقت درس نگرفتم.دعام کن(سوال نپرس لطفا)....

واقعا موندم، تو همه چی.....برا هیچ کدوم از کارام نمیتونم تصمیم درست بگیرم.

خیلی سادش این که مثلا هر چی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که اینجا چی بنویسم.

دیروز به کله ام زده بود بیام از تیکه های بامزه خواهرم بنویسم اما دیشب به خاطر یه اتفاق

کوچیک کلا سیستمم ریخته به هم.....بازم نمیدونم چی کار کنم؟؟؟؟!!!!

باید خودمو به خودم ثابت کنم، اما برا اینکار به زمان احتیاج دارم

مشکل اینه که کسی درک نمیکنه حال منو، شایدم من دارم اشتباه میکنم.....نمیدونم.....هیچی نمیدونم.......همش منتظر یه معجزم!

البته میدونم این انتظار غلطیه ولی دست خودم نیست......

از اثبات کردن گذشته،باید با همه ی وجود بپرم و این مرحله رو بگذرونم.....

                                                                                               خدایا کمکم کن

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین
گفتمش :معشوق من، عاشق بر توام، تا حد جان؛

گفت: عشق را آزمون میباید ،حرف گفتن خطاست.

گفتمش: بیازمایم و عشق را بر من بنما ،

گفت : عشق پنهان نیست در احوال و حال هویداست ؛

گفتمش :محکی بر عشق من زن، بگذار ببینم روسفیدم یا سیاه؛

گفت : اینک که میدانی محکی در بین هست ،عقلت عشق را مینماید ،نه دل و احساس؛

باید بگذاری عشق خود دیده شود ،نه آن هنگام که پای عقل هست درمیان .

بدان آزمون عشق در عمل است نه با گفتار و زبان.

اگر میخواهی آزموده شوی،

بهترین محک بر تو، خود میزند آن حریف قدر ،یعنی ،زمان ......


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین
گوشم از حرفهای تکراری پراست

واژه های پرزرق و برق

دیگر فقط دل را میزند همین

نه شور شوقی دارند و نه اشتیاقی واقعی

اگر میخواهی چیزی بگویی

با من بسادگی حرف بزن

اگر دلم را میخوای

با من از دلت حرف بزن


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین
دوباره خوابشو دیدم ، من لعنتی دوباره

من هنوز عاشقم ای وای ، با یه قلب تیکه پاره


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین
انگار پای ثانیه ها لنگ می شود
                          وقتی دل
م برای دلت تنگ می شود
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط تنهاترین

نور امید؟همون طور که گفته بودم نور امیدی در دلم روشنه که نمی دونم از کجا آب می خوره به قول دوستم نه اتفاق خاصی افتاده نه قراره بیفته شاید بدتر شده و می شه(بازار)این امید از کجا ناشی می شه؟

به دوستم می گفتم شاید این امید دلیل اصلیش این باشه که ما جوون هستیم.شاید پدر من و شما این اندازه امید به آینده نداشته باشه.نیروی جوانی در من و توست که این اندازه امید رو به وجود می یاره اما این هم نمی تونه دلیل خوبی باشه.باید دنبال جواب دیگه ای باشم؟؟؟

شاید تا پایان سال جوابی پیدا نکنم اما امیدی که از اون یاد می کنم روز های خوبی رو برای من به ارمغان خواهد آورد.روز هایی سراسر پیروزی و شاد کامی.

پ.ن:وقتی صحبت از فکر و نیروی فکر به میان می یاد هیجان زده می شم و ساعت ها در مورد اون صحبت می کنم گاهی اوقات متوجه نمی شم که شاید کسی دوست نداشته باشه گوش بده.آدم پر حرفی نیستم اما باید دقت کنم که نباید هر حرفی رو زد هر چند اون حرف خوب باشه.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم فروردین 1388 توسط تنهاترین
عزیزم نقطه سر خط .

بی وفاییت شده عادت

تو نوشته بودی دیدار ... تا قیامت

عزیزم نقطه ته خط ، تلگرافی شده نامت

قلبمو مچاله کردی توی نقطه چین نامت

زیر دردو خت کشیدی، زربدر زدی رو اسمم تا بدونم که به اسمت تا دم جونم تلسمم

عزیزم نقطه ته خط . برو با خیال راحت .  اینم جواب من بود عوظ جواب نامت .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط تنهاترین
 خداحافظ از این جا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم  .قلبم و که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم

موندن هرگز.. خداحافظ.... دیگه میرم...

 اگه یه روز همه دردای دنیا بریزه تو قلبِ  من ستاره ها خاموش بشن تو آسمونِ شبِ من ...من میمیرم دیگه میرم

خدا حافظ دیگه رفتم .... پایانِ ثانیه منم .....

 هرجایی ساعت ببینم عقربه هاشو میشگنم .. حتی نشد من واسه یه بار بدی هات رو خوب کنم  ..

خورشیدو کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم

دل میسوزه ازم نخوا بیشتر از این اسیرِ قفس باشم ....خسته شدم .....

دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام بارون غصه انگاری میباره تو ترانه هام عاشق بودم خسته شدم

دل بیا بریم ....... 

از عشق دیگه نگیم درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم دل بیا بریم از عشق دیگه نگیم

 درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگیم

فقط یه ریزه دلم گرفته بود همین!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین 1388 توسط تنهاترین
 میگم ، میخندم ، حرف میزنم و راه و میشینم و غذا میخورم و سلام میدم و سالِ نو رو تبریک میگم به هر کس و ناکسی که می بینم .... تا کی؟

بعضی وقتا می خوام برم از این کوچه و خیابون و این در و دیوارهای رنگ رنگی .... دلم تنگ شده برای بوش ... ولی دیگه نیست بشێنم کنارش که گریه کنم و این بغض چندین سالِ رو بشکنم و بگم منم می تونم گریه کنم ...

ولی مثل اون اثیری که دست و پاش زنجیره مثل اون پرنده آزادی که درِ قفس همیشه بسته است براش نمی تونم ....  سختِ

می خوام آزاااااااد بشم می خوام آزاااااااااااد باشم ... می خوام پرواز کنم....

بدم میاد از همه چیز از این بهارِ لعنتی از این عید مسخره از تبریک گفتن ،،، متنفرم از همه چیز .... خسته شدم دیگه .... تا کجا می تونم این روحِ پر از زخم رو بکشم تا کجا ؟؟؟؟ آخرِ خطِ من کجاست .......؟؟؟؟!!!!!!

متنفرم از شنیدن این کلمه که زندگی همینه ، همیشه متنفر بودم از دلداری دادن کسی که پر از غم و غصه است اون خودش میدونه زندگی همینه ولی دیگه نمی تونه همین زندگی رو تحمل کنه و میگرده تا شاید آخرِ خط رو پیدا کنه ..........................

کی میدون آخره خط کجاست؟ یا بهتر بگم آخره خطِ من کجاست؟

                                                                                        هیچ کس !!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم فروردین 1388 توسط تنهاترین

حرف‌هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی بود.

و حرف‌هایی هست برای نگفتن، حرف‌هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند!

حرف‌های شگفت، زیبا و اهواریی همین‌هایند!

و سرمایه‌ی ماورایی هر کسی به اندازه‌ی حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد!

حرف‌های بی‌پا و طاقت‌فرسا که همچون زبانه‌های بی‌عنان آتش‌اند!

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند!

کلماتی که پاره‌های بودن آدمی‌اند!

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویش‌اند!

اگر یافتند، یافته می‌شوند و در صمیم وجدان او آرام می‌گیرند!

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط تنهاترین
در زندگي حرف‌هايي هست كه با هيچ كس نمي‌توان گفت
نه در غربت مجازي اين وبلاگ
نه پاي خطوط پيچ در پيچ تلفن
نه با حروف سربي روزنامه
در زندگي حرف‌هايي هست كه با تو مي‌آيد
از گوري به گور ديگر
با تو عبور مي‌كند
از ميان رهگذران بهار
با تو مي‌ايستد ،درغربت چهارراه‌هاي بي‌تفاوت موازي
و زيرهاشور باران‌هاي موسمي كه بيهوده زيباست.
حرف‌هايي كه با تو سوار تاكسي مي‌شود
با تو هر روز كارت مي‌زند و از پله‌ها بالا مي‌رود
با تو ،با كفش‌هاي خسته‌ات در غروب كوچه‌ها به خانه بازمي‌گردد
و در ميان كتاب‌هايت، دود سيگارت،بوسه‌هايي كه مي‌دهي و مي‌گيري
ملحفه‌هاي سفيد خوابت و طعم خنك خميردندانت
خود را تكرار مي‌كند.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 توسط تنهاترین

امسال هم مثل سالهای قبل خونواده ، دوستان ، همکاران و از همه مهمتر دوستان مجازیم  منو شرمنده لطف و محبتشون کردند و هر کدومشون جدا برام تولد گرفتند. تعداد تماسها و اس ام اس ها نسبت به سالهای قبل چند برابر شده بود. به خودم می بالیدم که امسال برای دوستان و اطرافیانم پررنگ تر از سالهای قبل بودم. چرا که کسایی بیادم بودند که سالها ازشون بی خبر بودم و فکر میکردم از صفحه ذهنشون محو شدم.

جاتون خالی ! خیلی خوش گذشت! اما می خوام اعتراف کنم تو تک تک لحظه هاش یه آه ، یه حسرت یا شاید هم یه بغزی که جرات شکستن رو نداشت، تو گلوم جا خشک کرده بود.

تصورشو بکن چقدر تلخ و دردناکه که عالم و آدم و همه کسایی که حتی فکرشو نمیکردی به یادت باشند از دور و نزدیک تولدتو بهت تبریک بگند و بعد عزیز ترین کسه زندگیت ، کسیکه نبض زندگیتو تو صدای گرمش احساس می کردی و یادش به تک تک ثانیه هات معنی و مفهوم می بخشید، یادش بره که تو امروز به دنیا اومدی!

یا شایدهم یادش بود و نخواست که تبریک بگه!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم اسفند 1387 توسط تنهاترین
عمری با غم عشقت نشستم
به تو پیوستم واز خود گسستم
ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود
تو را دیدم. پرستیدم . شکستم

حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی…


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط تنهاترین

نمیدانم چرا, هیچ گاه نتوانستم  تفکر هرچه باداباد را در کوچه پس کوچه های خیالم حتی مهمان کنم .

سکونتش که دیگر جای خود دارد.

در اين هوای پر از باد، هر چه    بادا    باد
کلاهم  از سرم افتاد، هر چه    بادا    باد

تمام عاطفه ها ،عشق ها  ،  هویت من
اگرچه  می رود از یاد ،   هر چه بادا  باد

شديم عکس خيالی  من وتو داخل قاب
و  بی تفا وت،   مازاد ، هر چه  بادا  باد

هنوز  نان خور این  سفر ه های دیرینیم
دوباره  بابا  نان داد ،  هر چه   بادا    باد

همیشه ساده  کلک خورده ایم حتی با
نگاه  و خنده ی نوزاد ،  هر چه  بادا   باد

و   حال  خاطره ی  دوره  نظام    شدیم
به جای خود همه افراد،  هر چه بادا  باد

هنوز   منتظریم     آسمان  صدا     بزند
تمام    افراد   آزاد ،   هر  چه   بادا     باد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آذر 1387 توسط تنهاترین
تنهایی هم عالمی دارد . به ياد تمام دلتنگی های گذشته ام آرام می گريم و روشن می کنم زهر ماری را که قرار است برايم ارمغان سرطان را به همراه بيا ورد...
سفری که جديدا آن را شروع کرده ام و نمی دانم تا کی طول خواهد کشيد.طوسی می کنم تمام فضای خانه ام را با هوايی از ديار غربت . هر از گاهی هم می نويسم . اما نه اين بار چرنديات . بلکه برای خودم معنايشان می کگنم تک تک واژه های نوشته شده بر روی کاغذ را . دستانم بی اختيار می نويسند و من در پی معنای همه واژگان آن می گردم.تمامی دلتنگی هايم عوض شده اند و اين همان گرگيجه ايست که بايد در آن سير کنم . اما می دانم که بالاخره بيرون خواهم آمد! زمانش را نمی دانم....!



نمی دانم چرا...

تو را دوست میدارم نمی دانم چرا ....



نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 توسط تنهاترین

گه‌ر بته‌وێ یان نه‌ته‌وێ

تۆم زیادتر له خۆم خۆشه‌وێ

له هه‌رکوێ بیت، دوور یان نزیک...

خۆشم ئه‌وێی تاکو ئه‌وێ...

فعلا...


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1387 توسط تنهاترین

نوشتم...نوشتی....نوشتی...نوشتم...می نویسی....پس بنویس...

اینقدر از دله خرابمون نوشتیم...که راهی جز نوشتن برای تسکینش پیدا نکردیم...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط تنهاترین
این آرزویی بود که از بچگی تو فکرمه ...
یعنی میشه که بشه ؟؟؟

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آذر 1387 توسط تنهاترین

بايد بنويسم .

هنوز هم بايد بنوسم .

هر چند ديگر بهانه ای برای نوشتن ، بهانه ای برای خنديدن ، بهانه ای

برای گريستن ، بهانه ای برای زندگی کردن ديگر بهانه ای برای هيچ

چيزی وجود ندارد .مدتهاست نگريستم .

حتی مدت هاست که نخنديد ه ام .


راستی من کيستم .

مدتهاست که ديگر خودم را نمی شناسم .

به من بگويد من کيستم ؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 توسط تنهاترین
و چه می دانی ..؟

من اینجا بس دلم تنگ است و ..

هر سازی که می خوانم بد آهنگ است ..!



تنها گناه ما ..

این بود که نفس می کشیدیم ..

چه گناه مکرری ..

اصرار بر این گناه کوچک بود که ..

بزرگ شدیم ..

و اکنون نفس است که ..

میان رفته و نیامده ..

می رود و می آید ..

تا باز شاید ، بزرگتر شود ..

گناه  بودن  ما .. .


نازنین ..

نگاه کن ، بزرگ شدم ..

آن هم بدون تو ..

آنقدر ها هم سخت نبود ..!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط تنهاترین
گناهی ندارم ولی قسمت اینه

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
                                            ولی قسمت اینه


هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم

تو فرودگاه نشستم. دارام میرم، میرم اونور دنیا.. یجای خیلی دوووووووور....

اینجا هرجا و پیش هرکسی بودم و رفتم دلم  آروم نگرفت. میرم یجای دوووووور شاید اونجا بتونم....

                                                 شاید بتونم..


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 توسط تنهاترین
سلام

خسته ام از اینکه همیشه خسته بوده ام و تنها از اینکه هرگز دوستی نبود که به او تکیه کنم و هرکس که بود مدتی بود و بعد بی بهانه پر کشید ...

چرا اینقدر عجیب شده ایم چرا اینقدر سرد و کدر شده ایم چرا زبان آشنایی یادمان رفته تنها به دنبال راهی می گردیم که روایط را محدود کنیم از اینکه بی دلیل دوست بداریم می ترسیم ... از اینکه احساس داشته باشیم می ترسیم از اینکه در کنار هم زندگی را تجربه کنیم گریزانیم ...

گاهی به این می اندیشم که وسعت هر چیزی باید در انتهایی خلاصه شود پس جرا وسعت تنهای من انقدر بی انتهاست ... صادقانه بنویسم سالهاست هر روز که از خواب برمیخیزم از شروعی دوباره خسته ام و وقتی به خواب می روم شادم که برای ساعتی از این دنیای تیره و سنگین و خسته رها خواهم بود ...

به خدا ما گناهمان ساده بودن و زود باوریست ، من از سر سادگی همه را می پذیرم و آنها مرا هالو و احمق می خوانند اینکه نشد زندگی ، باید راهی باید که برای آینده دلخوش بود

دوباره افسردگی شدید به سراغم آمده ... دوباره دچار مشکل شده ام باز سعی می کنم با دارو خودم را درمان کنم آرامش بخش آرامش بخش

مگر می شود اینهمه درد را با چند قرص رنگ و وارنگ از بین برد

خسته ام خسته و احساس می کنم جدا دارم به انتها می رسم ... وقتی امیدی برای فردا نباشد زندگی بی معنی و بی هدف خواهد بود و من دیگر فردایی ندارم ، سالهاست که فردا هایم را باخته ام ...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط تنهاترین
آیا مرا یاد میکنی...

 در آن هنگام که آسمان ابری، دلم تنگ و نگاهم به در خیره میماند؟؟؟


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط تنهاترین
هم... خنده‌ام گرفته.. راست میگم..

امروز به اخرین ارزومم رسید، رفتم تو خونه خودم، خونه‌ای که مال خود خودمه و دیگه کسی نیست که بگه چرا تو دیواراش اینقد سوراخه، یا توش اینکار و نکن وو... اره .. ولی یاد ارزوی اولم، اون ارزوی بچگیم میوفتم و خندم میگیره...

وقتی نه پدری بود و نه مادری... من بودم و مادربزرگ پیرم و یه مشت ارزوی بچگانه.. ارزوی یه خونواده، یه همدم که ... حیف که  به اون ارزوی بزرگ دوران بچگیم نرسیدم.. دلم براش تنگ شده، رفتم خوندم، شرمنده شدم، برام ارزوی خوشبتی کرده‌ بود.. هم... هنوزم که هنوزه برام دعا میکنه، شایدم واسه دعاهای اونه که روز به روز دارام میرم بالا و بالا.. اما چه فایده ؟؟؟ وقتی اونقدر پول هست که نمیدونم چکارش کنم؟ وقتی اونقدر وقت هست که نمیدونم چکارش کنم.. وقتی همه‌چیز هست و اون نیست.. واقعا دیگه نیست.. خوب میشناسمش.. دیگه منی براش نیستم.. اون و من ، ما، خیلی خوب بودیم باهم، اما بی اون من بد و اون خوب با من..

دلم واسه دهاتمون تنگ شده خیلی.. دونباله کارشم که اگه خدا بخواد 2 ماه دیگه یه سر برمیگردم.

هنوزم .... دیگه گفتنشهم فایده‌ای نداره. خدایا خودت هستی و کاری کن که همیشه تو خوشی باشه، یکیرو براش انتخاب کن که مسل دفعه پیش نشه و دلش بشکنه.


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط تنهاترین
امروز اومدم وبلاگو چک کنم دیدم یکی یه چیزایی نوشته بود،۷ کویر بود

حیفم اومد ننویسم اینجا که شماهم نخونید.. یجورایی ادامه یکی از نوشتهای قبلیم بود...

ننوشتی که بعضی ها را اگه هرروز هم بخونی شاید بازم نفهمیشون
ننوشتی که بعضی ها را اگه 1 روز نخونی نمی تونی زنده بمونی
ننوشتی بعضی ها را وقتی دلت میگیره میری سراغشون و آروم آروم می خونیشون
ننوشتی بعضی ها را وقتی دلت شاده بلند بلند می خونی
ننوشتی با بعضی ها فال زندگیت را میگیری
ننوشتی با بعضی ها گریه میکنی با بعضی ها میخندی
ننوشتی بعضی ها را می بوسی و روی چشمات می گذاری
ننوشتی بعضی ها را فقط با یک نگاه می خونی
ننوشتی.......

هرکی بود راست گفت... ننوشتم..


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط تنهاترین
برای پر پر شدن اقاقی برای بوسه های اتفاقی

 تو این روزا که مثل شب سیاه منتظر نور کدوم چراغی

 برای لحضه های بی قراری سا عتهای کشندهی خُماری

 نَشه می کردی دلَمُ یه روزی الان خزونی کدوم بهاری

 رو صندلی انتظار می شینم

 گلای باغ حسرت می چینم

 یا مثل سابق می شی بر می گردی

 یا نمی خوام دیگه تورو ببینم


نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام فروردین 1387 توسط تنهاترین
کاروان می رود و بار سفر می بندند

تا دگر بار که بیند که به ما پیوندند

ما همانیم که بودیم و محبت باقیست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

 

وقتي بهونه اي براي نوشتن نداري ..بايد بذاري و بري ....

منم دارم ميرم ...از اينجا ..از اين خونه ي كوچولو ...از قلب تو... و شاید از اين كره خاكي

 

تو، تویی که برات می نوشتم ...ممنونم که می اومدی و حرفای دلمو میخوندی ...خوشبختیت آرزومه عزیزم ...عاشقانه هام بدرقه راهت ...

وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كنی

وقتي احساس بي لياقتي مي كنی

وقتي احساس نا پاكي مي كنی

وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو ليتيام ببخشه

به ياد داشته باش دوست من

خدا مي تونه

ساغر خوشبختی نتونست برام جام خوشبختی رو به ارمغان بیاره ...فقط تونست بهم ثابت کنه که چقدر اشتباه فکر می کردم ... کی ميدونه پشت اين پيچ چه چيزی در انتظارشه ...بيايين با هم صادق باشيم ...عشق واژه بزرگيه ...و معنای بزرگتری هم داره ...ما اينو فراموش کرديم ..

تا همیشه خداحافظ ....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط تنهاترین

باز هم مثل قدیم.....مثل خیلی قدیم تر ها ...بدون انگیزه و بدون آمادگی ....بی جهت بغض دارم...از چیه نمی دونم.....از خودمه....حالم از دل بعضی ها بهم می خوره...

خدا می دونه کیا از دل من حالشون بهم می خوره ..........از عقل آدم ها بیزارم.....چرا این روزها همش داره واسم تکرار گذشته می شه؟.....هیچ لحظه ایی واسم جدید نیست...گاهی یک سال پیش تکرار می شه ..گاهی ۴ سال پیش...

به قول یکی !چند تا عقیده ریختیم وسط و داریم دورش چرخ می زنیم!......گاهی ..۵ دقیقه شنیدن کافیه تا به پوچی خودت برسی....نمی خوام دیگری رو مقصر کنم..نمی خوام عادت کنم به این کار...کم کاری از خودم هست....وقتی یکی باهام حرف می زنه که رسیده به جایی که من می خوام....وقتی یه نگاه به خودم می کنم که نشستم چه کنم چه کنم می کنم و دلم به عقیده هام و دلم خوشه!

تهوع می گیرم....
لعنت بهت................................................................


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط تنهاترین

به شدت نیازمند یه استراحتم..اونم تک و تنها!

لاف عشق و گله از یار زهی لاف گزاف

عشق بازان چنین مستحق هجرانند. 


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم بهمن 1386 توسط تنهاترین
من خیلی آدم چیزی هستم

و این چیز٬ هم آنقدر هست که نمی دانم چه چیز جای این چیز بگذارم

و هم هیچ چیز نیست و همان چیز برایش بهترین چیز است٬

مثلا یکی اش می تواند این باشد که من خیلی آدم کناره گیری هستم

یعنی همیشه گیر داده ام به کناره ها:

یا مثل آن وقتها که بچه تر بودم راه رفتنم تندتر از همه بود و می خواستم جلوتر از همه

به آخر دنیا برسم و همه را غافلگیر کنم ٬

پرچم بالای قله را با افتخار بکوبم و برای دیگران دستی تکان بدهم٬

یا مثل این روزهای بزرگترسالی٬ قدم هایم را پشت سر بقیه آنقدر آرام و سرد و

سرخوشانه برمیدارم تا آخر بمانم٬

راست هر کوچه و خیابانی که پایش افتاد را بگیرم و سر پایین بروم پی کارم٬

که شاید این کنارها٬ سرگرمی کوچکی برایم پیش بیاید یا نیاید٬

من آدم کناره گیر و چیزی هستم...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386 توسط تنهاترین
Alan