وقتی که اونجا بودم دنبال خوشبختی این طرف می گشتم حالا هم که اومدم این طرف دنبال خوشبختی اون طرف.مشکل خودم هستم میدونم. همه میگن میدونی چند نفر آرزو داشتن جای شما باشن. همه میگن به خودت روحیه بده. نمی دونم اکه برگردم پشیمون میشم یا نه؟ خودم هم نمیدونم. ولی دیگه از دنبال خوشبختی گشتن خسته شدم. میدونی ما مشکل خیلی بزرگی نداشتیم که به خاطرش خیلی سختی کشیده باشیم. همه مشکلاتمون خیلی طبیعی بود. مشکلاتی که شاید همه داشتن ودارن. میدونم اینجا اگه کار خوب داشته باشی مشکلاتت اندازه اونجا نیست ولی اگه بتونی تحمل غربت رو بکنی. من هیچ فکرش رو هم نمی کردم که اینطوری باشم ولی واقعا از حد تحمل من خارجه. اینجا همه چیزش خوبه ولی من خیلی کم طاقتم. کاش همه اینا یه خواب بد بود الان چشمام رو باز می کردم میدیدم توی خونه خودمون هستم.
کاشکی اینم یه بازی بچه گونه بود, اگه اینطوری میشد من همین الان کره زمین بچه گی هام رو پرت می کردم یه جایی که دست هیچ کس بهش نرسه.رویای بچگی های من به واقعیت پیوست.
من دلم یه زندگی ساده می خواد. یه زندگی راحت که 2 تا بچه داشته باشم . آرامش داشته باشم.باباومامانم بیان خونم.مهمونی بگیرم مهمونی برم.مسافرت برم .سینما برم با یه ماشین معمولی این ور واون ور برم شمال برم جنوب برم تو کشور خودم باشم .توی وبلاگم از مراحل زندگیم بنویسم. بزرگ شدن بچه م ،اولین کلمه ش، روز به روز قد کشیدنش، شیرین کاریاش، مگه نمی شه اونجا خوشبخت بود. مگه نمی شه اونجا موفق شد. پولدار شد. شاید وقتی اینو می خونین بهم بخندین. خودم هم تا مدتی پیش اگه کس دیگ ای این حرفا رو بهم میزد بهش میخندیدم. ولی من واقعا همین رو می خوام. دیگه از دلهره ودلشوره خسته شدم!
نمی دونم چی کار کنم توانم دیگه تموم شده .


